به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

شماره 199 ، دی ماه 1394

 

توضیح پیام فدائی: آن چه در زیر می آید ، طرح بحثی با عنوان "چگونه می توان قدرت حاکمه در ایران را در هم شکست" ، می باشد که در یکی از جلسات آموزشی تشکیلاتی ، از سوی رفیق بهرام ارائه شده است. این طرح بحث از حالت گفتار به نوشتار تبدیل شده و به این وسیله در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.

 

قیام یا جنگ توده ای

چگونه می توان قدرت حاکمه را در هم شکست؟

 

در صفوف کمونیست ها و انقلابیون ، هر زمان بحث چگونگی در هم شکستن ماشین دولتی بورژوائی و کسب قدرت سیاسی به وسیله کارگران و ستمدیدگان طرح شده، همواره و تاکنون دو راه مطرح شده است. یکی راه قیام مسلحانه شهری و دیگری راه جنگ توده ای طولانی. مثلاً به عنوان یک نمونه "اقلیت" قیام مسلحانه شهری را راه انقلاب ایران ذکر می کند، در حالی که چریکهای فدائی خلق از سال ۴۹ تا به امروز راه جنگ توده ای طولانی را راه نابودی قدرت حاکم و کسب قدرت سیاسی به وسیله کارگران و ستمدیدگان مطرح کرده اند.

من در این بحث می خواهم توضیح بدهم که در چه شرایطی می شود گفت که قیام راه به دست گرفتن قدرت سیاسی است، و در چه شرایطی نمی شود این طور گفت، و معلوم کنم که در جامعه ما قیام راه درست کسب قدرت سیاسی نیست و جنگ توده ای راه حل درستیه.

قبل از پرداختن به این نظرات لازم است توضیح بدهم که اساسا در چه شرایطی می شود گفت که قیام، راه به دست گرفتن قدرت سیاسی است؛ و آن هائی که امروز در رابطه با ایران هم چنین می گویند از نظر خودشان به چه تجربه هائی در این زمینه اشاره دارند. با توجه به این که بیشتر آن هائی که راه انقلاب ایران را راه قیام قلمداد می کنند اکثرا روی تجربه روسیه تکیه می کنند بهتر است ما هم اول به این موضوع بپردازیم. و در گام اول به انقلاب ۱۹۰۵ و قیام دسامبر در این انقلاب اشاره کنیم.

همان طور که می دانید در سال ۱۹۰۵، کارگران و توده های رنجدیده در روسیه دست به اعتصابات و اعتراضات گسترده ای زدند که در ادامه خودش به انقلابی بزرگ منجر شد و در جریان این انقلاب، قیام توده ای بزرگی رخ داد. اما این قیام سرکوب شد. با این حال این حرکت توده ها تجربیات مهمی را در اختیار انقلابیون قرار داد که لنین توانست با جمعبندی اون ها در واقع تئوری انقلابی روسیه را رشد داده و غنی تر بکنه.

توده هایی که در سال ۱۹۰۵ دست به اعتصاب و اعتراض زده بودند، در عمل می دیدند که به صرف اعتصاب نمی تونن به مطالبات شون برسن. لنین مطرح میکنه که، در شرایطی که مبارزه ی کارگران رشد کرده بود و حتی به صورت خودبخودی قالب جدیدی از مبارزه رو شکل میدادن، و عملا هم می خواستن که توسط نیروهای سیاسی رهبری بشن ، این نیروها عملاً توان رهبری توده ها رو نداشتن. بنابراین وقتی که این اعتصابات شکل های جدیدی پیدا کردند و بالاخره قیام مسلحانه صورت گرفت این قیام عملا فاقد رهبری بود و چون حرکتی خودبخودی بود ، ضد انقلاب هم تونست دستگاه سرکوبش رو متناسب با شرایط، سازماندهی بکنه و این قیام های خودبخودی رو سرکوب بکنه. از آن جا که قیام دسامبر سال ۱۹۰۵ یک قیام بدون رهبری بود شکست خورد و این واقعیت بار دیگر نشان داد که قیام مسلحانه حتما باید رهبری انقلابی داشته باشد تا به پیروزی برسد و الاّ حتماً شکست میخوره. لنین در رابطه با این عدم رهبری در جمع بندی خود از "درس های قیام مسکو" می نویسد: "ما رهبران پرولتاریای سوسیال دمکرات در دسامبر به آن سرداری شبیه بودیم که در استقرار هنگ های خود به قدری ناشی گری به خرج داده بود که قسمت اعظم واحدهای او نتوانستند در نبرد شرکت جویند".

به کار گیری تجربیات همین شکست ها باعث شد که بلشویک ها در سال ۱۹۱۷ قادر بشوند قیام را رهبری و به این وسیله قدرت دولتی را به دست بگیرند. جالب و آموزنده است که وقتی لنین تئوری انقلابی خودش رو مطرح میکنه و نشان میده که در یک موقعیت انقلابی می توان با توسل به قیام قدرت دولتی موجود را در هم شکست و قدرت را کسب نمود از سوی مخالفینش یعنی اپورتونیست های آن زمان، متهم میشه به بلانکیست بودن. ولی لنین نشون میده که بحث بر سر این نیست که باید با ترور و یا اقدامات فردی و قهرمانانه و یا با توطئه اقلیتی متمرکز، قدرت سیاسی رو کسب نمود، بر عکس این جا بحث بر سر یک قیام مسلحانه توده ای است که با شرکت وسیع ترین توده ها در یک موقعیت انقلابی، با از بین بردن بازوی سرکوب دولت ضدانقلابی و متلاشی کردن قدرت ضد انقلابی حاکم، در واقع به توده های قیام کننده امکان کسب قدرت سیاسی رو می دهد. قیامی که به قول رفیق احمدزاده وجه مشخصه اش "جنبش وسیع و ناگهانی توده ها همراه با رهبری" است.

لنین در سال ۱۹۱۷ با طرح لزوم تسخیر قدرت سیاسی و مسئله ی قیام مسلحانه ی توده ای، به ضرورت های مشخصِ مبارزاتی دوره ی خودش پاسخ میده و توده ها و نیروهای انقلابی رو حول محور قیام مسلحانه توده ای سازمان میده و با فرا رسیدن موقعیت انقلابی قیام رو شروع میکنن که در نهایت هم قیام به پیروزی میرسه. می بینیم که قیام سال ۱۹۰۵ چون رهبری نداشت و خودبخودی بود، شکست میخوره ولی قیام ۲۴ اکتبر سال ۱۹۱۷ رو چون بلشویک ها که در رأس شون لنین قرار داشت رهبری کردن پیروز شد و بلشویک ها توانستند قدرت دولتی رو به دست بگیرند.

بنابراین نکته مهمی که در رابطه با انقلاب روسیه باید به اون توجه کرد اینه که اون جا با این که استبداد وجود داشت، ولی به هر حال شرایط طوری بود که رهبری انقلابی توانست شکل بگیرد. کارگرها در سندیکاها متشکل شده بودند و حتی محفل های کارگری نیمه علنی هم فعالیت داشتند و با نیروهای سیاسی جامعه هم در تماس بودند. رفیق مسعود احمدزاده در صفحه ۵۶ کتاب خود آن چه را که لنین در کتاب "چه باید کرد" در رابطه با ارتباط محافل روشنفکری با محافل کارگری و توده‌های کارگران و انتقال آگاهی سوسیالیستی از طریق ارتباط محافل روشنفکری با کارگران تشریح شده را از قول لنین نقل می کند که چون کاملاً به بحث ما مربوطه به اون اشاره می‌کنم. رفیق احمدزاده می نویسد:

لنین یک محفل تیپیک روسیه آن زمان را چنین تصویر می‌کند: "یک محفل دانشجویی ... با کارگران رابطه برقرار نموده و به کار اقدام می نماید. محفل رفته ‌رفته دامنه ترویج و تبلیغ را وسیع کرده و به مناسبت همین واقعیت پدید آمدن خود حُسن توجه قشرهای نسبتاً وسیع کارگران و حُسن توجه قسمتی از جامعه تحصیل کرده را که به "کمیته" پول رسانده و دائماً دسته‌های جدیدی از جوانان را در اختیار آن می‌گذارند، جلب می‌نماید. نفوذ و اعتبار کمیته (یا اتحاد مبارزه) بالا می‌رود، خلاصه، فعالیت شان وسیع می‌شود، کمیته این فعالیت را کاملاً بطور خودبه‌خودی توسعه می‌دهد - همان اشخاصی که یک سال یا چند ماه بیش از این، در محفل های دانشجویان سخن می‌گفتند و مسئله ی "چه باید کرد؟" را حل می‌کردند، آن هائی که با کارگران ارتباط برقرار نموده و اوراقی تهیه و نشر می‌نمودند، حالا با دسته‌های دیگر انقلابیون ارتباط برقرار می‌کنند، مطبوعاتی به دست می‌آورند، دست به کار نشر روزنامه ی محلی می‌شوند، از تشکیل نمایش ها سخن به میان می‌آورند، و سرانجام به عملیات جنگی آشکار می‌پردازند ..."

البته اگه به تاریخ و حتی ادبیات آن زمان روسیه توجه بکنیم میتونیم نمونه هائی را هم مثال بزنیم. مثلا در کتاب درباره ادبیات ماکسیم گورکی به نمونه محفل هایی که اون موقع وجود داشت بر می خوریم. با توجه به آن چه که لنین گفته و رفیق احمدزاده در کتابش شرح داده ، روشنه که در شرایط روسیه پیوند بین کمونیست ها با طبقه کارگر در عمل متحقق شده بوده و به همین دلیل هم بلشویک ها توانستند مبارزات کارگران را سازماندهی و رهبری کنند. در واقع هم طبقه کارگر در جریان مبارزات خودشان در اتحادیه ها و سندیکاها متشکل شده بودند و هم شرایط روسیه طوری بود که روشنفکران می توانستند در مبارزه کارگران شرکت کنند و با محافل کارگری ارتباط بگیرند و از این طریق خودشان را به عنوان یک نیروی سیاسی متشکل کنند. این طوری بود که بلشویک ها تونستند قیام مسلحانه ی توده ای رو سازماندهی و رهبری بکنن.

حالا با در نظر گرفتن این واقعیت ها بر می گردیم به شرایط جامعه ایران. اونهائی که راه به دست گرفتن قدرت سیاسی رو در ایران قیام میدونن اگر منظورشون قیام خودبخودی ایه، همان طور که تجربه روسیه نشون داده و یا تجربه های دیگه، یک قیام توده ای بدون رهبری انقلابی محکوم به شکسته. ولی اگر منظورشون قیام توده ای ایه که قراره پیروز بشه، آن وقت مسئله اینه که چه سازمان یا حزبی قراره این قیام رو رهبری بکنه؟ شرایطی که در روسیه زمان لنین در رابطه با مبارزات کارگران موجود بود، در ایران نه در زمان شاه وجود داشت و نه در حال حاضر در زمان جمهوری اسلامی وجود داره. وقتی دیکتاتوری امکان نمیده که کارگرها متشکل بشن، و نیروهای سیاسی هم نمیتونن مثل روسیه با شرکت در مبارزات کارگران خودشونو متشکل بکنن پس یک نیروی سیاسی چطور قراره با کارگران ارتباط بر قرار بکنه و قیام اون ها رو رهبری بکنه؟ در نتیجه با توجه به تفاوت شرایط ایران با روسیه، در ایران مسئله اینه که چطور میشه وضعی به وجود آورد که هم کارگرها بتونن متشکل بشن و هم نیروهای سیاسی بتونن با اون ها در تماس دائم باشن و مبارزات اون ها رو رهبری بکنن؟

رفیق احمدزاده با توجه به تجربه کوبا، مطرح میکنه که برخلاف روسیه که پیشاهنگ در طی یک مبارزه اقتصادی - سیاسی تونست حمایت اکثریت توده ها رو جلب بکنه و قیام مسلحانه توده ای بکنه، در کوبا این نیروی پیشاهنگ نمیتونست به وجود بیاد مگر این که خودش مبارزه مسلحانه رو شروع بکنه. یعنی اینکه یک گروه مبارز انقلابی با نیروی محدودی که داشت، مبارزه مسلحانه رو شروع کرد و در واقع با نشون دادن راه مبارزه، توده ها رو به مبارزه دعوت کرد و تونست با جلب حمایت توده ها گسترش پیدا بکنه و با تداوم مبارزه مسلحانه رفته رفته توده ای تر بشه و در نهایت با توده ای شدن مبارزه مسلحانه انقلاب به پیروزی رسید. در واقع به جای این که تو یک پروسه ی زمانی محدود قیام مسلحانه توده ای شکل بگیره و قدرت سیاسی رو قبضه کنه در واقع در طی یک جنگ توده ای طولانی انقلاب به پیروزی رسید.

تو چین هم با این که در یک شرایط خاصی حزب کمونیست تونسته بود به وجود بیاد ولی این حزب در نهایت نه با قیام به صورت کلاسیک، بلکه با مبارزه مسلحانه تونست توده‌ها رو در طول جنگ توده‌ای طولانی بسیج کنه و انقلاب رو به پیروزی برسونه. در واقع می بینیم که در شرایطی که نیروی انقلابی با مبارزه اقتصادی - سیاسی نمیتونه امر مبارزه رو پیش ببره، تونسته در طی جنگ توده‌ای طولانی، توده‌ها رو بسیج کنه و انقلاب رو به پیروزی برسونه.

 

رفیق احمدزاده برای این که دلایل این امر رو به خصوص در شرایط مشخص ایران توضیح بده شرایط جامعه را تحلیل میکنه و با توجه به تحت سلطه بودن کشور، پروسه گسترش سلطه امپریالیستی را در ایران مورد بررسی قرار می دهد.

رفیق نشون میده که فئودالیسم با کودتای رضاخان وابسته ی امپریالیسم شده، در واقع فئودالیسم که با انقلاب مشروطه ضعیف شده بوده برای بقای خودش متحد سیاسی امپریالیزم شده و در واقع تو این پروسه تبدیل شده به فئودالیسم وابسته، و بورژوازی وابسته هم در ایران در رابطه با امپریالیسم شروع به رشد کرده و وقتی هم که منافع امپریالیسم با فئودالیسم تضاد پیدا کرده در واقع امپریالیسم، فئودالیسم رو که تبدیل به مرده ای شده بود با انقلاب سفید آریامهری دفنش میکنه.

رفیق احمدزاده مطرح میکنه که از نظر کلاسیک وقتی بورژوازی کم کم مواضع قدرت اقتصادی رو به دست آورد، به وسیله ی اون قدرت سیاسی رو هم تصاحب میکنه که بتونه هر چه بیشتر قدرت اقتصادیش رو مستحکم تر بکنه، ولی در کشورهای تحت سلطه اش برای تامین منافع اقتصادیش به قدرت سیاسی - نظامیش تکیه میکنه تا با توسل به قهر ضدانقلابی منافع اقتصادیش رو تضمین بکنه. در این شرایط در ایران که امپریالیسم در مقابل مردم قرار گرفت از طریق دولت های وابسته به خود جز با اعمال دیکتاتوری نمیتونست و نمیتونه سلطه خودش را حفظ کند. بنابراین رو بنای نظام حاکم در ایران الزاما دیکتاتوریه، حالا با هر توجیه ایدئولوژیکی که تبلیغ بشه.

در شرایط حاکم بودن دیکتاتوری که ضدانقلاب، مبارزات کارگرها و توده‌ها رو سرکوب میکنه و اجازه هیچ تشکلی رو به اون ها نمیده و از طرفی هم نیروهای سیاسی رو، که اغلب پراکنده اند، سرکوب میکنه. خب، تو این شرایطه که عملا به دلیل دیکتاتوری از سندیکا و تشکل های صنفی مستقل هم خبری نیست، و نیروهای انقلابی هم که با توده‌ها ارتباطی ندارن - منظورم ارتباط ارگانیکه - و عملا مبارزات اقتصادی طبقه کارگر سرکوب میشه و ارتقاء پیدا نمیکنه. پس نیروهای سیاسی نمیتونن به شکلی که در روسیه بود این مبارزات رو ارتقاء بدن، با کارگرها ارتباط بر قرار بکنن و به اون ها آگاهی سیاسی بدن. و در نتیجه جنبش ها و قیام های خودبخودی عملا بدون رهبری میمونن و شکست میخورن.

با توجه به مجموع این شرایطه که ما می بینیم که عملا در ایران از راهی که انقلابیون در روسیه طی کردن، امکان تشکیل حزب مارکسیست - لنینیست واقعی که تلفیق آگاهی سوسیالیستی با جنبش های خودبخودیه، در واقع به صورت کلاسیک وجود نداره.

اگه موقعی تو روسیه میشد با مبارزه اقتصادی - سیاسی، حزب تشکیل داد و با بسیج توده‌ها دست به قیام زد، در شرایط ایران عملا این شرایط وجود نداره و دیگه شکل اصلی مبارزه نمیتونه صرفا سیاسی و یا صرفا اقتصادی - سیاسی باشه.

این نکته رو هم بگم که اگه نیرویی نشسته که یک اتفاقی بیفته و توده‌ها بریزن تو خیابون و این نیرو تشریف بیاره و رهنمود بده و مبارزه را رهبری کنه در واقع خوش خیالیه. به قول رفیق احمدزاده، توده‌ها وقتی رهبری یک نیروی انقلابی رو میپذیرن که در عمل تبدیل به پیشرو شده باشه یعنی با شرکت تو مبارزه توده‌ها، اعتماد اون ها رو جلب کرده باشه و تونسته باشه به ضرورت ها پاسخ عملی درستی بده.

رفیق احمدزاده براساس تحلیل مشخص از شرایط ایران (که در کلی ترین شکل طرح کردم) مطرح میکنه که مبارزه در شرایط مشخص ما سیاسی - نظامیه، و شیوه ی عمده مبارزه، مبارزه مسلحانه ست که بقیه ی شیوه های مبارزه در پیوند با این شکل مبارزه، کارکرد دارن. و این سازمان های سیاسی - نظامی هستند که میتونن تداوم کاری داشته باشن و با وارد آوردن ضربه های سیاسی - نظامی به دشمن راه مبارزه رو به توده‌ها نشون بدن و با جلب حمایت اون ها گسترش پیدا کنن و رفته رفته مبارزه هم تودهای میشه. و در نهایت در بستر جنگ توده‌ای طولانیه که میشه مسئله حزب و تسخیر قدرت سیاسی رو حل کرد.

به عنوان جمع بندی، یک بار دیگه این رو بگم که با توجه به شرایط مشخص ایران، قیام تو یک پروسه کوتاه زمانی اتفاق میافته، در حالی که جنگ توده‌ای طولانی، یک پروسه ی زمانی طولانی و مدت اون هم بستگی داره به مقاومت ضدانقلاب. و قیام در طی یک مبارزه ی اقتصادی - سیاسی سازماندهی میشه و جنگ توده‌ای طولانی در پروسه مبارزه سیاسی - نظامی.

پاسخ به دو سئوال:

- تو ایران به دلیل دیکتاتوری امکان تشکیل سندیکا و اتحادیه کارگری وجود نداره. اهمیت این امر در رابطه با قیام چیه؟

در این مورد باید بگم که وقتی ما قیام مورد نظر لنین رو در نظر بگیریم، میبینیم که در واقع برای چنین قیامی به طبقه ی سازمان یافته و حزبی که با این طبقه در آمیخته نیاز داریم. خوب معلومه که وقتی از طبقه ی سازمان یافته سخن گفته میشه منظور اینه که این طبقه در همین سندیکاها و اتحادیه های کارگری و خلاصه هر نوع تشکل دیگه ای که طی مبارزه اقتصادی - سیاسی به وجود اومده، متشکل شده باشن. و سازمان های سیاسی هم حالا در هر روندی که شکل گرفته باشند با شرکت در مبارزه اقتصادی - سیاسی کارگران، بتونن از طریق سندیکاها و اتحادیه ها، در واقع تو مبارزه ی این طبقه سازمان یافته با اون ها پیوند پیدا کنند، تا امکان اولا رهبری این طبقه ی سازمان یافته رو بدست بیارن و بعد هم این که با عمل انقلابی متناسب با شرایط خودشون سطح مبارزه ی این طبقه رو ارتقاء بدن. مثلاً در روسیه چون شرایط و امکان مبارزه اقتصادی - سیاسی بود و طبقه ی کارگر و توده ها یواش یواش متشکل شده بودن و نیروهای سیاسی تونسته بودن مسئله حزب رو حل بکنن و در واقع می بینیم که بخش زیادی از مسائل تا لحظه ی قیام حل شده بوده و امکان رهبری قیام به وجود اومده بود.

حالا تو ایران چه دوره ی شاه چه الان در واقع دیکتاتوری مانع تشکیل اتحادیه و سندیکاهای مستقل میشه که در واقع از این طریق مانع سازمان یافتن طبقه کارگر میشه. و از طرفی هم سازمان هایی که شکل اصلی مبارزه شون اقتصادی سیاسی ، تو شرایط دیکتاتوری می بینیم که در قدم اول حتی خودشون مشکل متشکل شدن دارن، یعنی متشکل کردن طبقه کارگر حول قیام پیشکش، از حفظ و تداوم کاری خودشون عاجزن، چه برسه به این که سطح مبارزه رو ارتقاء بدن و قیام رو سازماندهی کنن. تو مسئله ی قیام نکته ی مهم در واقع داشتن رابطه ارگانیک و توده ایه، که در واقع از طریق همین سندیکاها و اتحادیه های کارگری و سایر اشکالِ تشکلِ کارگرها امکان پذیرهِ. و دیکتاتوری وقتی اجازه نمیده این نهادهای کارگری تشکیل بشه در واقع مانع ارتباط توده ای و ارگانیک مبارزین انقلابی از طریق مبارزه ی اقتصادی - سیاسی با پایه ی توده ای خودش میشه. به همین دلیله که تو شرایط دیکتاتوری ایران، امکان و شرایط ایجاد حزب و قیام و اینارو در واقع میبینیم که تو عمل از طریق مبارزه سیاسی - اقتصادی ، عملا وجود نداره. برای تشکیل حزب و سازماندهی قیام، متشکل شدن کارگرها و وجود سندیکاها و اتحادیه ها ضروریه، وقتی که این نهادهای کارگری نمیتونن تشکیل بشن در واقع، می بینیم که در این جا مبارزه سیاسی - اقتصادی دیگه در واقع نمیتونه شکل اصلی مبارزه باشه.

- نیروهای سیاسی همواره برای رد جنگ توده ای طولانی به قیام بهمن اشاره میکنن، آیا خود این قیام و تجربیات ناشی از اون استراتژی جنگ توده ای رو رد میکنه؟!!

اولا که همون طور که می دونیم این قیام، یک قیام سازمان یافته نبود و یک قیام خودبخودی بود. بعد هم ما وقتی خوب به اتفاق هایی که تو این قیامِ خودبخودی افتاد، دقت کنیم، می بینیم که برعکس ادعاهای این ها، در واقع درستی مبارزه مسلحانه ی هم استراتژی و هم تاکتیکی رو ثابت میکنه. مثلا، مگه ادعا نمی کنن که مبارزه مسلحانه جدا از توده ست؟!! یا ادعا میکنن که اینا رفتن بودن تو خونه های تیمی مخفی شده بودن و هیچ ارتباطی با توده ها نداشتن؟!! ولی آیا شعار ایران را سراسر سیاهکل می کنیم، و یا، فدایی فدایی تو افتخار مایی، نشون نمیده که تو شرایط ایران راه ارتباط با توده ها همین مبارزه مسلحانه ست!؟ کدوم یکی از این سیاسی کارها تونستن این رابطه عمیق رو با توده ها برقرار کنن؟! مگه غیر از اینه که توده ها با الهام از مبارزه مسلحانه حمله کردن ارتش، و اینارو خلع سلاح کردن و سعی کردن که مسلح بشن؟! مگه غیر از اینه که همه این تجربه ها نشون میده که چریکهای فدایی خلق تونستن با عمل درست انقلابی نقبی بزنن به انرژی انقلابی توده ها!؟

وقتی ما دلایل شکست قیام بهمن رو بررسی میکنیم، برخلاف ادعای این ها، می بینیم که، دقیقا قیام شکست خورد، چون نه طبقه سازمان یافته بود و نه سازمان در آمیخته با طبقه و مسلح به خط انقلابی، تو صحنه بود. چون به استراتژی مبارزه مسلحانه عمل نشد، سازمان چریکهای فدائی خلق نتونست کار مهمی انجام بده و حتی نتونست از این قیام استفاده بکنه. تو شرایطی که توده ها به دعوت مبارزه مسلحانه پاسخ داده بودن، برخلاف ادعای این ها، تنها شانس پیروزی انقلاب این بود که به جای این که توده ها رو دست به سر کنن ، که ترکمن صحرا و کُردستان نشون داد که اگه بخواد انقلاب به پیروزی برسه، باید بره و تو روستاها مبارزه مسلحانه توده ای بشه، که بتونه به ضرورت های جدیدی که به وجود اومده بود، پاسخ بده. همان طور که رفیق احمدزاده مطرح کرده، تو شرایط مشخص ایران، فقط از طریق مبارزه مسلحانه است که میشه شرایط ایجاد و بقای حزب واقعی طبقه کارگر رو فراهم کرد و با جنگ توده ای طولانی که انقلاب به پیروزی میرسه. به نظرم ما از هر جنبه که به قیام بهمن نگاه کنیم، این قیام درستی تئوری مبارزه مسلحانه رو ثابت میکنه. به قول شاملو، اینا با این که آفتاب توده ها رو دیدن، ولی روز رو انکار کردن و هنوز هم میکنن.