مطلب زیر متن سخنرانی ای می باشد که در تاریخ 15 نوامبر 2008 ، توسط رفیق فریبرز سنجری در اتاق چريکهای فدائی خلق در پلتاک ارائه شد.

جهت اطلاع خوانندگان این سخنرانی از صورت گفتار به نوشتار درآمده است.

 

 

هدف دشمن از "تاريخ نگاری" برای چريکهای فدائی خلق چيست؟

 

با سلام به همه رفقا و دوستانی که در اتاق حضور دارند و با تشکر از تک تک شما عزيزان که با حضورتان در اين جلسه امکان برگزاری آن را مهيا کرديد. همانطور که می دانيد بحث امشب بر سر کتابی است به نام "چريکهای فدائی خلق از نخستين کنش ها تا بهمن 1357" که از سوی "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" که يکی از نهاد های وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ميباشد در بهار امسال در بازار کتاب توزيع شده است. البته موسسه مزبور با گذاشتن اسمی به نام محمود نادری به عنوان نويسنده کتاب، سعی کرده آن را يک کار شخصی جلوه بدهد و خودش را کنار نگهدارد . در هر حال با توجه به ماهيت نهاد منتشر کننده اين کتاب آنچه اهميت دارد افشای اهداف دشمن و مقابله با خطی است که کتاب می کوشد با تحريف تاريخ به جوانان کشور القاء کند. البته اين را هم بگویم که با توجه به رسوائی شديد و آشکار منتشر کنندگان اين کتاب ، جعلی و دروغ بودن مطالب آن برای نيرو های مردمی امری بدیهی است. ولی واقعيت اين است که مردم ما با عده ای ظاهرا در صف مخالفين رژيم طرف هستند که با هر سازی که جمهوری اسلامی می زند شروع به رقصيدن میکنند و گاه چنان خوش رقصی از خودشان نشان می دهند که خود جلادان حاکم هم انگشت به دهان می شوند، و از آنجا که تجربه نشان داده که اساسا دروغهای رژيم از اين طريق پژواک وسيع تری پيدا می کند و در واقع، حرفها و تبليغات اين عده گوشهائی را برای شنيدن اراجيف جمهوری اسلامی آماده می کند، از اين جنبه است که به خصوص افشای اهداف و مقاصد و مطالب دروغ اين کتاب برجستگی پيدا می کند. ما هم اکنون با داستان سرائی های اين جماعت مواجهيم که هنوز چیزی نشده کتاب دشمن را کاری "تحقيقی" و فارغ از به اصطلاح "يکجانبه نگری های ايدئولوژيک" جا می زنند و يا با کسانی مواجهيم که در تلاش اند تا انتشار اين کتاب را "تابش نوری بر زوايای تاريک تاريخ" کشور و يا "شل شدن قفل های آويزان بر سر در اسرار دولتی" جلوه بدهند! براستی که گويندگان چنين سخنانی چقدر مردم ما را ساده تصور کرده اند؟ اينها با اين حرفهايشان تنها يک بار ديگر نشان می دهند که حاضر هستند در بساطی که بساطی هم نيست مثل هميشه به پايکوبی برخيزند و به اين ترتيب بازهم سهم خودشان را در طولانی تر کردن عمر رژيم دار و شکنجه جمهوری اسلامی ايفا کنند.

 

روشن است که کوشش کاملا آشکار اين کتاب مخدوش کردن واقعيت های يک دوره از تاريخ مبارزاتی مردم ماست تا از اين طريق مانع از آن بشوند که جوانان مبارز که هم امروز در ايران به دنبال راهی برای سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی هستند، بتوانند از تجربيات نهفته در مبارزات آن دوره استفاده کنند. تا نگذارند اين جوانها بدانند که چريکهای فدائی خلق در شرايطی که ترس و وحشت بر همه جا حاکم شده بود و بی اعتمادی به روشنفکران و جريانات سياسی بيداد می کرد، توانستند با تحليل مشخص از جامعه خودشان، راه غلبه بر بن بست حاکم بر مبارزات توده ها و جلب حمايت آنها را پيدا کنند و با توسل به اعمال قهر انقلابی موفق شدند بن بست حاکم بر مبارزات توده ها را در هم بشکنند و جاری شدن سيل مبارزات توده ای را تسهيل و امکان سرنگونی رژيم سلطنت را مهيا کنند.

 

خلاصه اين که کوشش اين کتاب در اساس نا اميد کردن جوانان از هر گونه کار مبارزاتی و تشکيلاتی است تا اين امر را به خصوص با قایل شدن قدرت فوق العاده برای دستگاه های امنیتی به پيش می برند. اين موضوع بسيار مُهمی ست که همه مبارزين با هر عقيده و نظری بايد به آن توجه کنند. در هر صورت اميدوارم که با همکاری و برخورد فعال تک تک شما عزيزان بتوانيم بحثی خلاق در رابطه با موضوع بحث امشب به پيش ببريم.

 

از آنجا که کتاب مزبور به تازگی منتشر شده و احتمالا برخی از رفقا و دوستان حاضر در جلسه فرصت نکرده اند آن را تاکنون تهيه و مطالعه کنند بنا بر اين ضروری می بينم که قبل از هر بحثی بطور خلاصه شمائی از کتاب مزبور را طرح کنم تا بتوانيم در ادامه بحث به ماهيت اسنادی که کتاب مدعی است بر اساس آنها تدوين شده و خطی که پيش می برد و اساسا دلائل توجه و نيرو گذاشتن وزارت اطلاعات دشمن بر روی چنين موضوعی را بهتر و بيشتر بررسی کنیم.

 

از آنجا که قصد وزارت اطلاعات در چاپ اين کتاب ارائه يک تصوير مخدوش شده و جعلی از چريکهای فدائی به نسل جوان و خراب کردن چهره پيشرو ترين و فداکار ترين کمونيستهای ايران در دهه 50 است، در نتيجه برای جلب نظر جوانان و واقعی جلوه دادن اراجيف خودش و لاپوشانی دروغ ها و جعليات و تحريفاتشان الزاما به طرح بخشی از فعاليتهای چريکها پرداخته اند.

 

شمای خلاصه کتاب به اين شرح است:

(1) : آنها بخشی از درگيری های چريکهای فدائی خلق با نيرو های امنيتی رژيم سلطنت و بالطبع شهادت ها و دستگيريهای آنها را که بخشا هم در همان دهه 50 به شکل های مختلف در روزنامه های رژيم شاه منعکس شده درج کرده اند تا همانطور که اشاره کردم با طرح برخی حقايق غير قابل انکار، بتوانند تحريفات خود را به مثابه حقيقت محض به خورد خوانندگان و جوانان در جستجوی حقيقت بدهند. تا بتوانند بقول معروف قطران را آغشته به عسل در کام جوانان ما بريزند.

 

(2) : درتمام طول کتاب 984 صفحه ای، نويسندگان عليرغم ادعای دروغ انجام يک کار تحقيقی، تنها گراور نا خوانای دو سه اعلاميه و عکس هائی از تعدادی از رفقائی که در صفوف اين تشکيلات فعاليت کرده اند و هم چنين چند عدد گزارش ساواک ، چند صفحه از بازجوئی های رفقای دستگير شده را درج کرده اند و با اين روش سعی کرده اند تا به خواننده نا آگاه چنين جلوه بدهند که تمام مطالبی که در صفحه صفحه کتاب به آنها استناد شده واقعی و درست است .

 

(3): نويسنده در حاليکه از درگيريهای چريکها با نيروهای امنيتی و گشت های خيابانی و همچنين برخی از عمليات های آنها نام می برد، اما ماهيت مردمی مبارزه چريکهای فدائی با رژيم ديکتاتور شاه را انکار ميکند و می کوشد چنين جلوه بدهد که چريکها مردم بيگناه را مورد حمله قرار می داده اند و سعی می کند چنين القاء کند که اين جريان يک گروه گانگستری بوده که "کسب و کار"ش مرگ بوده تا به خيال خودش واقعيت را وارونه کرده و نگذارد نسل جوان متوجه بشوند که چريکهای فدائی برای رهائی مردم خودشان از زير سلطه امپرياليسم و رژيم وابسته شاه سلاح برگرفته و در اين راه يعنی در راه رهائی کارگران و زحمتکشان از زير سلطه شرايط ظالمانه ای که برايشان ايجاد کرده اند از فدا کردن جانشان هم دريغ نمی کردند و درست به همين خاطر در قلب توده ها جا گرفتند و موفق به جلب حمايت مردم از خود شدند، و درست به همين دليل امکان نيرو گيری از جامعه و امکان بقا و رشد يافتند. طنز تاريخ را می بینید! کسانی که بساط دار و شکنجه را در خيابانها راه انداختند و هزاران جوان اين مملکت را تاکنون سر به نيست کرده اند حالا مدعی شده اند که چريکها کسب و کارشان مرگ بوده.

 

(4) : يکی ديگر از ترفند های کتاب که در صفحه صفحه آن مشهود می باشد تلاش مذبوحانه برای قلب عظمت مقاومت ها و رشادت های چريکهای فدائی خلق در زير شکنجه های وحشيانه ماموران رژيم شاه می باشد. اينطور جلوه داده اند که چريکها در زمان دستگيری و قرار گرفتن در "شرايط خاص" بازجوئی، ضعف و زبونی از خود بروز داده و در "همان نخستين جلسه بازجوئی" ، "تمامی اطلاعات" خود را بر ملا می کردند. در اين زمينه کتاب جهت خراب کردن اسرای فدائی در زير چنگال دژخيمان شاه، از هيچ رذالتی کوتاهی نکرده و جهت اثبات اين ادعای دروغ، تکه هائی از بازجوئی های رفقای فدائی را دستچين و در کنار هم قرار داده و تازه به اين هم اکتفاء نکرده و با دست بردن در همين بازجوئی های تکه پاره، آنها را تحریف کرده است.

 

به خاطر کمی وقت در اينجا به موارد ديگر نمی پردازم و فکر می کنم تا اينجا هم نشان داده شد که سراسر کتاب مملو از تهمت و دروغ می باشد تا بتوانند چهره ای از چريکهای فدائی ارائه بدهند که فرسنگها از واقعيت آنها بدور است .

 

به روايت اين کتاب، چريکهای فدائی خلق جريانی بدون زمينه های اجتماعی و طبقاتی، جدا از توده ها و بازيچه دست بيگانگان جلوه داده می شوند که با توسل به "گانگستريسم" و "چريکيسم " صرفا سلاح را تقديس کرده و نيستی و نابودی را در دستور کار خود قرار داده و "يک نسل" را نابود ساختند. و سرانجام گويا در "هنگامه انقلاب" در حاليکه مردم حول خمينی و ايدئولوژی اسلامی اش جمع شده بودند و برای بازرگان "نخست وزير منتخب امام" هورا می کشيدند "در تنهائی مطلق" در گوشه ای از دانشگاه تهران دور هم جمع شده بودند تا با سر دادن شعار "ايران را سراسر سياهکل می کنيم" سالگرد رستاخيز سياهکل را گرامی دارند و به اين طريق گويا بی ارتباطی و بی ربطی خودشان را با مبارزات مردم به نمايش گذاشتند. می بينيد که چگونه تاريخ تحريف مي گردد و استقبال وسيع توده ای از چريکهای فدائی تبديل ميشود به تجمع عده ای محدود در گوشه چمن دانشگاه که تازه جرمشان هم اين است که يک نسل را نابود کردند و اين حرفها را کسانی می زنند که همه مردم ايران شاهدند که چطوری در زير سلطه آنها چند نسل به نيستی کشيده شدند. خلاصه اين کتاب در هيچ زمينه ای نيست که چريکهای فدائی را آماج حملات زهرآگين خودش قرار نداده باشد. به واقع ما با يک حمله همه جانبه مواجه هستيم.

 

در هر صورت اين خلاصه، هم برای رفقائی که هنوز کتاب را نخوانده اند و هم برای ادامه بحث لازم بود تا روشن باشد که در رابطه با چه موضوعی صحبت می کنيم .

 

همانطور که می بينيد اين کتاب را از زوايای مختلفی می شود مورد بررسی قرار داد و دروغهای بيشمار آن را افشاء کرد. خود نويسندگان کتاب اذعان می کنند که کتاب را بر اساس گزارشات ساواک ، بازجوئی های زير شکنجه ، کيفر خواست های دادگاه های نظامی رژيم شاه و مکاتبات اداری مراکز نظامی و امنيتی تنظيم کرده اند و هر انسان آزاده ای می داند که اعترافات زندانيان سياسی در زير شکنجه در حالی که فاقد هرگونه وجاهت حقوقی و قانونی است ، هرگز نمی تواند بازگو کننده حقایق باشد. من بحث در مورد همه حوزه هائی که بر چنین مبنائی تنظیم شده اند را به فرصت ديگری موکول می کنم. چون، اگر قرار به پرداختن به همه آن ها باشد، آنگاه به زمان و جلسات بيشتری نياز داريم. در نتیجه با توجه به کمی وقت، امشب ، من الزاماً بحثم را بیشتر به بررسی يکی از به اصطلاح اسنادی که در این کتاب پایه تهمت زنی آنها به چريکها قرار گرفته، اختصاص می دهد. کسی که کتاب را خوانده باشد متوجه می شود که بخش بزرگی از تهمت های کثيف کتاب به چريکهای فدائی بااستناد به دو نامه ای است که ادعا می شود بوسيله رفقای اين تشکيلات نوشته شده اند. با استناد به اين نامه ها، هم اتهام جاسوسی به چريکهای فدائی زده می شود و هم اتهام تصفيه مخالفين فکری . این را هم باید بدانیم که این نامه ها قبلاً در کتابهای دیگری هم که توسط همین وزارت اطلاعات وسیعاً در ایران پخش شده، پایه اتهام زنی به چریکهای فدائی خلق قرار گرفته بود. در هر حال، سعی من این است که در این جلسه نشان بدهم که چگونه نامه های جعلی ای که توسط ساواک شاه ساخته شده بود، اکنون به عنوان اسنادی جلوه داده می َشود که بر اساس آن می خواهند چهره پاک باخته ترين کمونيستهای ايران را مخدوش کنند.

 

اما در مورد اين دو نامه:

اولين بار در سال 55 و بعد از ضربات بزرگی که در 26 و 28 ارديبهشت ماه به سازمان وارد شد، اين نامه ها که بوسيله ساواک ساخته شده بود در مطبوعات رژيم شاه منتشر شد. در آن زمان ساواک جهت ضربه زدن به نفوذ چريکهای فدائی در ميان مردم که خودش از هر کسی بهتر می دانست چطور هر روز عمق و وسعت بيشتری پيدا می کند متن دو نامه را در روزنامه ها چاپ کرد و سعی کرد اينطور القاء کند که چريکهای فدائی نه تنها برای بيگانگان جاسوسی می کنند و نه تنها جهت اين جاسوسی اسلحه و پول دريافت می کنند بلکه جهت جلوگيری از اعتراضات اعضا و به قول ساواک حفظ "بنيان های ايدئولوژيک" تشکيلاتشان مبادرت به حذف فيزيکی رفقای خود نيز کرده اند. در اين نامه ها که از 29 ارديبهشت تا اول خرداد سال 55 در روزنامه ها منتشر شد، با توسل به يک دلقک بازی احمقانه نوشته بودند که "صد هزار آفيش امپرياليستی رسيد و بموقع هم رسيد" و يا جهت نسبت دادن جاسوسی به چريکها گفته بودند که "راجع به اطلاعاتی که دوستان بزرگتر در باره ارتش ضد خلقی ايران خواسته بودند بايد بگويم فعلا چند نفر از افسران وظيفه را در اختيار داريم" و يا قيد شده بود که پاسخ " انتقاد شما را در مورد محاکمه و اعدام سه نفر" در همين نامه داده ايم. بنابراين تمام آنچه که مبنای بخش بزرگی از دروغ پردازيهای اين کتاب قرار گرفته دو نامه ای است که در همان سال بوسيله ساواک نوشته شده و در مطبوعات درج شده است.

 

پس از انتشار نامه ها در روزنامه های زمان شاه يعنی کيهان ، اطلاعات ، رستاخيز و غيره، سازمان چريکهای فدائی خلق ايران با صدور اطلاعيه ای به تاريخ دوم خرداد 55 رسما نامه های مزبور را ساخت کارشناسان ساواک و فاقد ارزش اعلام کرد. در اين اطلاعيه، سازمان اين امر را در چارچوب تلاش ساواک برای وابسته نشان دادن چريکها به کشور های خارجی ارزيابی کرده و قويا آنها را تکذيب کرد. در آن اطلاعيه که در نبرد خلق شماره 7 هم درج شده ، آمده که :" کارشناسان سازمان امنيت برای سر پوش گذاشتن بر شکست برنامه عريض و طويل رژيم و همچنين به منظور تحريف حقايق ، چند نامه جعلی را در جرايد عصر تهران به نام اسناد سازمان ما بچاپ رسانده اند و به اصطلاح پرده از اسرار ما برداشته اند. اينها که تا پارسال ما را به عراق وابسته می کردند امسال که روابطشان با عراق خوب شده ما را وابسته به جای ديگر معرفی می کنند و می کوشند با جعل سند و دروغ بافی افکار عمومی را فريب دهند. البته آنهائی که تا حدی به کار سياسی و رموز روابط تشکيلاتی آگاهند، جعلی بودن اين نامه ها را در نگاه اول متوجه می شوند. ولی برای روشن تر شدن بيشتر موضوع ما فقط به يک خطای کوچک ! کارشناسان سازمان امنيت که مشت آنها را باز کرده و رسوايشان ساخته است ،اشاره می کنيم. کارشناسان امنيتی و تبليغاتی دولت فاسد شاه ،در جعل اين نامه ها بيشترين تلاش خود را بکار برده اند تا آنها را هر چه واقعی تر! تنظيم کنند تا مورد قبول مردم واقع شود. ولی آنها که با ادبيات و فرهنگ ما کمونيستها بيگانه اند ،در اين کار خود موفق نبوده اند. چرا که در يک جای نامه عبارت "دوست شهيد نوروزی" را بکار برده اند. کسانی که با فرهنگ ما کمونيستها ی ايران آشنائی دارند بخوبی می دانند که ما ياران خود را هميشه و بطور مطلق با واژه "رفيق" خطاب می کنيم و هرگز رفقايمان را با واژه "دوست" مورد خطاب قرار نمی دهيم. ولی ماموران تبليغاتی و تنظيم کنندگان نامه جعلی که فرق ميان اين دو را نمی دانند دچار اشتباهی کوچک! شده و خود را رسوا ساخته اند."

 

پس قبل از هر بحثی روشن است که نامه ها را همان زمان تکذيب و جعلی ناميدند حالا بپردازيم به خود نامه ها:

از آنجا که منطقا هر نامه بايد فرستنده و گيرنده ای داشته باشد ساواک در جعل نامه ها ادعا نموده بود که يکی از آنها از طرف" اکبر" برای "نگار" نوشته شده و در درگيری های 26 و 28 ارديبهشت به دست ساواک افتاده است. در ارتباط با همين نامه هاست که حال وزارت اطلاعات از قرار کشف کرده که اکبرهمان حميد اشرف و نگار نيز اشرف دهقانی بوده است. در حاليکه در آن زمان ساواک جرات نکرد نام اين رفقا را همراه با نامه جعلی خودش ذکر کند. به يک نکته مهم ديگر هم بايد دقت کرد و آن اين که با توجه به اطلاعيه سازمان مبنی برجعلی بودن چنين نامه ای معلوم نيست چرا هر کس می خواهد در لباس محقق و تاريخ دان ظاهر شود و در مورد تاريخ چريکها و چپ در ايران چيزی بنويسد حتی ذکری از تکذيب نامه سازمان نمی کند و باز هم به همان نامه های جعلی استناد می کند! اگر فراموش نکرده باشيد همين چند سال پيش بود که کتابی تحت عنوان "شورشيان آرمانخواه" نوشته مازيار بهروز در ايران منتشر شد. در آن کتاب نيز نويسنده با استناد به همين نامه ها چنين اتهام رذيلانه ای را به چريکها وارد نمود و نوشت که آنها به دلائل ايدئولوژيک، رفقای خود را اعدام کرده اند، بدون اينکه حتی تذکر بدهد که خود چريکها آن نامه ها را جعلی و دست ساز ساواک اعلام کرده اند. اين کتاب بوسيله مهدی پرتوی از توابين حزب توده و از مهره های وزارت اطلاعات به فارسی برگردانده شد و در ايران انتشار يافت و به اعتبار امکانات دولتی در سطح وسيعی هم توزيع شد. بنابراين چون هر نا کسی که می خواهد لگدی به سوی چريکها پرتاب کند تحت نام حقيقت يابی ، اول اين نامه های جعلی را مورد استناد قرار می دهد بهتر است در مورد اين نامه ها کمی بيشتر صحبت کنيم.

جهت جلب نظر شما به جعلی بودن اين نامه ها مواردی را بر می شمارم که بدون شک تمام مواردی نيست که می شودبر روی آنها انگشت گذاشت.

 

1- در نامه آمده که "در مورد محاکمه و اعدام سه نفر که وضعيت آنها در حضور رفقای تيم شماره 3 بررسی و منجر به صدور حکم اعدام آنها شد". توجه کنيد. تيم شماره 3 يعنی چه؟ یکی نیست بپرسد آخر مگر در سازمان چريکها تيم ها را بر اساس شماره نام گذاری کرده بودند ؟ اين دروغ محض است چون در هيچ زمانی در سازمان فدائی تيم ها شماره بندی نشده بودند که وقتی که شما بگوئيد تيم شماره فلان مشخص شود منظور کدام تيم و تشکيل شده از چه کسانی است. اين يکی از نمونه های ناشی گری ساواکی های نويسنده اين نامه است که بدون توجه به اينکه در سازمان چريکهای فدائی خلق تيم ها شماره نداشته اند چنين گافی داده اند.

 

2- دراين دو نامه اموری مثل جاسوسی برای کشورهای بيگانه با چنان وضوحی تشريح شده که گوئی جاسوسی امری طبيعی و يکی از مشاغل شريف دنياست و هيچگونه کراهتی ندارد که کسی آن را به خودش نسبت دهد! تازه! در نامه نام اصلی کسانی هم که در تصفيه ها به قول اينها نقش داشته اند نیز قيد شده. در نامه آمده که :"دوست شهيد نوروزی به اتفاق زرکار و خشايار پس از يک جلسه بررسی وضعيت ،او را اعدام کردند" بيائيد اين بلاهت ساواک و رذالت وزارت اطلاعات را ناديده بگیريم و فرض کنيم اين نامه ها جعلی نيستند ، (فقط فرض کنيم) در اين صورت بايد سوال کرد که مگر در يک سازمان سياسی- نظامی آن هم در شرايط ايران کسی ممکن است چنين با صراحت از کار جاسوسی خودش صحبت کند و يا اسامی تيم عمل کننده تصفيه های درونی را در نامه ای که از ايران برای رفقای مقيم خارج از ايران نوشته شده قيد کند؟ بر اساس متن نامه، بحث بر سر درستی و يا نادرستی اين عمل است نه اينکه چه کسی اين عمل را انجام داده است. اگر کسی حداقل آگاهی تشکيلاتی داشته باشد می داند که در يک سازمان زير زمينی که افراد خودشان می کوشند کمترين اطلاعات ممکن را داشته باشند امکان ندارد که اسامی تيم عمل کننده آن هم نه اسامی مستعار بلکه اسامی اصلی در چنين نامه ای قيد بشود. اگر حميد اشرف چنين کرده بود مطمئن باشيد که نامه بعدی اشرف دهقانی به وی شامل انتقاد به او به دليل عدم رعايت مسائل تشکيلاتی می بود. اما حميد اشرف رفيق بزرگ و کبيری بود که در کوران سالها مبارزه آب ديده شده و به هيچ وجه کوچکترين اطلاعات اضافی به هيچ کس نمی داد. چنين تهمتی به حميد اشرف خود بزرگترين توهين به وی میباشد. اگر او چنين ولنگار بود که اسامی اصلی رفقايش را در نامه ای قيد کند که می داند برای رسيدن به يارانش از چه مسير های خطرناکی بايد بگذرد ، مطمئن باشيد که نمی توانست تا 8 تير سال 55 يعنی حدود 6 سال آنهم در زير شديد ترين پيگرد های ساواک زنده بماند و هر روز در زير نگاه گشت های خيابانی در خيابانهای تهران قرار اجرا کند و مبارزه برای سرنگونی رژيم وابسته به امپرياليسم شاه را پيش ببرد.

 

3- چون در اين نامه ها ظاهرا محرمانه ترين اطلاعاتی که برای يک سازمان مخالف می تواند وجود داشته باشد قيد شده منطقا چنين نامه ای را بصورت عادی نمی نويسند و می کوشند آن را بصورت رمز برای رفقای خودشان بفرستند. تا در صورتيکه با دستگيری رابطين و يا لو رفتن مسير های ارسال نامه ،نامه به دست دشمن افتاد چنين اطلاعات محرمانه ای در اختيار دشمن قرار نگيرد. به خصوص که چريکهای فدائی در آن سالها در شرايطی مبارزه می کرده اند که هر لحظه در خطر دستگيری و مواجهه با دشمن بودند. به همين دليل هم چگونه ممکن است چنين نامه ای را حميد اشرف بدون استفاده از سيستم رمز نوشته باشد . البته کسانی که نامه ها را خوانده اند می دانند که دو سه کلمه رمز مثل "آفيش امپرياليستی" برای دلار و "عصا" برای اسلحه آنقدر بچه گانه است که بيشتر شک ايجاد می کند تا رمزی تلقی بشود، که برای آن استفاده می شود که دشمن را از دستيابی به اطلاعاتی محروم کند.

4- ممکن است گفته بشودکه در سازمان رمز نويسی رسم نبوده اما نويسندگان خود اين کتاب در جا هائی قيد کرده اند که اسنادی که با رمز نوشته شده بدست ساواک افتاده که آنها هم نتوانستند به مفهوم آن رمزها پی ببرند و گرنه حتما به آنها هم استناد می کردند. از اطلاعاتی که از خود کتاب به دست آمده روشن می شود که در سازمان چريکها نه تنها رمز نويسی رايج بوده بلکه خود حميد اشرف هم نامه هايش را با استفاده از رمز می نوشته است.

 

به اين دو نمونه توجه کنيد. در صفحه 532 کتاب نويسنده بعد از توضيح چگونگی درگيری رفيق يوسف زرکاری در 17 بهمن سال 52 در اصفهان که منجر به شهادت اين کارگر قهرمان شد، می نويسد که :"در ميان وسايل مکشوفه از يوسف زرکاری ، گواهينامه بهروز عبدی با عکس زرکاری ، يک جلد جزوه يک چريک زندانی ، دفترچه کوچک رمز ، يک عدد عکس ناشناس و يک جلد شناسنامه به نام محمود انصاری به دست آمد".

 

پس با توجه به وجود دفترچه رمز در ميان وسائل باقی مانده از رفيق يوسف زرکاری که پس از شهادتش به دست ساواک افتاده روشن می شود که رمز نويسی درصفوف چريکهای فدائی مرسوم بوده است. همچنين در صفحه 451 کتاب وقتيکه گزارش انفجار در موتور رفيق حميد اشرف و مجروح شدن وی و فرارش را درج کرده اند، به يادداشتهائی که بصورت رمز و به خط رفيق حميد اشرف نوشته شده اشاره می کنند.

 

اجازه بدهید اشاره کنم که در 25 تير ماه سال 51 وقتيکه رفيق حميد اشرف در حال تخليه وسائل يکی از خانه های تيمی بود مواد منفجره موجود در خانه را در خورجين موتور گذاشته و به محل ديگری می برد که ناگهان اين مواد منفجر شده و خود وی مجروح شد ، اما خوشبختانه توانست از محل فرار کند اما وسائل موجود در خورجين به دست دشمن افتاد که در گزارش شهربانی به "سياهه ای از مدارک مکشوفه و باقی مانده از موتور سيکلت " اشاره شده که از جمله شامل چنين چيز هائی است:" جزوه خطی شناختن بيشتر از ساواک ، کتاب شرايط پيدايش و رشد جنبش نوين کمونيستی ، اشتباهات گروهی نوشته رضا رضائی ، دو صفحه يادداشت رمز به خط حميد اشرف و يک صفحه نوشته به خط حسن نوروزی در باره مبارزه مسلحانه". بنابراين وجود همين يادداشتهای به صورت رمز نوشته شده ثابت می کندکه در تيرماه سال 51 حميد اشرف نامه ها و يا يادداشتهایش را با استفاده از رمز می نوشته است. حالا چطور چنين رفيقی درنامه هائی که تاريخ گذاشته شده در پای آنها 27 آبان سال 54 و 17 فروردين سال 55 هست ، می تواند مهمترين اسرار سازمان را بدون استفاده از رمز نوشته باشد ، رازی است که پاسخ به آن را تنها کارشناسان ساواک که نامه را نوشته اند بايد بدانند کسانی که با جعل اين اراجيف بار ديگر درجه بلاهتشان را به نمايش گذاشتند.

 

يکی ديگر از شاهکار های وزارت اطلاعات اين نکته است که مدعی شده که اين نامه ها در جريان دستگيری رفيق اشرف دهقانی در آلمان به دست پليس آلمان افتاده و نهاد های امنيتی آلمان در چارچوب روابط خود با رژيم شاه ، اسناد و ميکرو فيلم های بدست آمده را در اختيار ساواک قرار داده اند. جالب است که ساواک خودش مدعی بود که نامه های مزبور را در جريان حمله به پايگاه های چريکهای فدائی در 26 و 28 ارديبهشت سال 55 بدست آورده ولی حالا ادعا می شود که نامه ها "پس از يورش پليس آلمان به منزل دهقانی "در آلمان به دست پليس آلمان افتاده و از طريق سازمان امنيت آلمان به ساواک داده شده! جدا از اين کتاب ،اين ادعا در کتابی به نام "نهضت امام خمينی" که در واقع لجن نامه ای است که خود عنوان کتاب هم معرف آن می باشد نيزمطرح شده است. سيد حميد روحانی نويسنده کتاب مزبور در صفحه 497 کتاب مدعی شده که با دستگيری اشرف دهقانی در 23 دی ماه 54 در آلمان "تعدادی ميکروفيلم حاوی نامه ها از ايران" که گويا رفيق اشرف با خود حمل می کرده به دست پليس آلمان افتاده است.

 

اين ادعای دشمنان مردم ماست. ولی اجازه بدهيد بر خلاف همه اين ياوه ها، در اينجا اين را به اطلاع شما برسانم چون مطمئنم خيلی ها نمی دانند - که رفيق اشرف هيچوقت مقيم آلمان نبوده و در آلمان هم زندگی نمی کرده است. رفيق در آن موقع درخاورميانه بسر می برد و فقط موقعی که کنگره کنفدراسيون بر گزار می شد، می رود آلمان. در آن جا هم از طريق روابط حاشيه ای رفقا به خانه ای برده می شود که بعدا گفتند مشکوک بوده است! شب وقتيکه تنها در آن خانه بوده پليس آلمان می ريزد و رفيق را دستگير می کند. اين را هم تاکيد کنم که رفيق اشرف موقعی که از منطقه به آلمان می آمده هيچ ميکرو فيلم و نامه ای که از ايران فرستاده شده باشد با خودش حمل نمی کرده و پس از دستگيری هم مدتی بعد آزاد می شود. حالا شما به تاريخ دستگيری اين رفيق در آلمان و تاريخی که در زير نامه ها گذاشته شده توجه کنيد که خود اين امر دروغ بودن ادعای وزارت اطلاعات را در اين زمينه ثابت می کند. چطور ممکن است کسی که خودشان نوشته اند در تاريخ 23 دی 54 دستگير شده می توانسته نامه مورخه 17 فروردين 55 را با خودش حمل کند؟ حتما خواهند گفت معجزه ای روی داده است!! اما چنين معجزه ای نه از چريکهای فدائی بلکه تنها از سربازان گمنام امام زمان می تواند سر بزند!!

 

حال که بی پايه بودن اين ادعا نيز روشن شد شما خود حال و روز به اصطلاح محققين قلم به مزد و معلوم الحالی را در نظر بگيريد که به اصطلاح تحقيق خود را بر اساس يک نامه ساواک ساخته که جعلی بودن آن اظهر من الشمس است بنيان گذاشته اند. قبلا به کتاب "شورشيان آرمانخواه" اشاره کردم که عليرغم ادعای انجام کار تحقيقی بدون اشاره به تکذيبيه سازمان چنين اتهامی را اشاعه داد. در صفحه 127 اين کتاب ادعا می شود که علی اکبر جعفری در نامه ای به محمد حرمتی پور اين تصفيه ها را تائيد کرده است. حال اجازه بدهید که همين جا تاکيد کنم که يکی از منابع مازيار بهروز نويسنده کتاب مزبور برای چنين ادعائی، حسن ماسالی است که حد اطلاعات اش از اين تشکيلات را از اين جا می توان فهميد که نامه ساواک ساخته را در صفحه 241 و 242 کتاب خود به نام "سير تحول جنبش چپ ايران و عوامل بحران مداوم آن" درج کرده و مدعی شده نامه از طرف رفيق علی اکبر جعفری برای رابط خارج از کشور نوشته شده است. خنده دار است. نه؟. به گفته اينها نامه مورخ 27 آبان 54 و 17 فروردين 55 . به تاريخ ها دقت کنيد. بوسيله رفيقی نوشته شده که همه می دانند در ارديبهشت 54 يعنی ماهها قبل در جريان حادثه ای شهيد شده است. واقعا خنده دار نيست؟ اين متخصصين کشف فقدان روابط دمکراتيک در سازمان فدائی حتی نمی دانند که وقتيکه قيافه کارشناس به خود می گيرند در چه موردی دارند حرف می زنند. چقدر خوب بود که کسانی که برای خراب کردن چپ و چريکهای فدائی لباس محقق به تن می کنند حداقل کمی هم روحيه تحقيق داشتند و خودشان را در چنبره چنين تناقضاتی گرفتار نمی کردند. البته همانطور که ديديم اين اشتباه "کوچک" را وزارت اطلاعاتی ها با تغيير نام علی اکبر جعفری به حميد اشرف اصلاح کرده اند!

 

اميدوارم که تا اینجا توانسته باشم مساله جعلی بودن اين نامه ها و دروغهای ساخته شده بر مبنای آنها را به خواننده نشان داده باشم. حالا اجازه بدهيد برای اينکه نقطه پايانی بر داستان نامه ها و تصفيه های ايدئولوژيک و جاسوسی برای بيگانگان قيد شده در آنها گذاشته بشود، توجه شما را به نکته ديگر ی هم جلب کنم. می دانيد که چريکهای فدائی در فاصله سالهای 49 تا 55 - که زمان چنين اتهاماتی آن سالهاست - در مقابله مستقيم با نيروهای امنيتی شاه بوده و لحظه ای از پيگردها و ضربات آنها در امان نبوده اند و به همين دليل هم تعداد زيادی از رفقای فدائی در اين فاصله دستگير و زير شکنجه های وحشيانه قرار گرفتند. من تنها نام برخی را در اينجا ياد آوری می کنم که در فاصله سال های 51 تا 55 دستگير شده اند تا سوالی را با شما عزيزان در ميان بگذارم. رفيق عباس جمشيدی رودباری ،رفيق شيرين فضيلت کلام ، رفيق اعظم روحی آهنگران ، رفيق بهمن روحی آهنگران ،رفيق زهرا آقا نبی قلهکی و سر انجام رفيق عبدلرضا کلانتر نيستانکی. در ضمن ياد آوری کنم که اين رفيق در جريان فرار حميد اشرف از خانه خيابان شارق در 26 ارديبهشت سال 55 با وی همراه بود و شاهد زنده قهرمانی های اين درگيری جسارت آميز بود که پس از دستگيری در زندان اوين برای ما تعريف کرد. يادش گرامی باد. همه اين رفقائی که نام بردم از اعضا، کادر ها و مسئولين چريکهای فدائی بوده اند و هر يک مدتها زير شکنجه و بازجوئی بودند و در لابه لای صفحات اين کتاب هم به اظهاراتی که به آنها نسبت داده شده استناد شده. حال سوال اين است که چرا هيچ يک از اين رفقا، تاکید می کنم هیچ یک از این رفقا به چنين اموری اشاره نکرده اند؟ چرا دژخيمان ساواک عليرغم نيازشان به اشاعه اين دروغ که چريکها، رفقای خود را به خاطر حفظ "بنيان های ايدئولوژک" شان می کشتند و يا برای بيگانگان جاسوسی می کردند از هيچکدام از آنها اعترافی را مبنی بر تائيد اين موضوع بدست نياوردند؟ در حالی که بازجوئی های چند صفحه ای را هم به آنها نسبت داده اند. آيا خود اين امر نشان نمی دهد که دعاوی ساواک که در نامه های مزبور برجسته شده، اتهام بيشرمانه ای است که برای خدشه دار کردن چهره چريکهای فدائی اختراع شده؟

 

با توجه به آنچه گفته شد روشن است که اين نامه ها سراسر جعلی بوده و بوسيله ساواک جهت بد نام کردن چريکها ساخته شده اند. و درست بر عکس اتهامات طرح شده در آنها چريکهای فدائی خلق يکی از مستقل ترين جريانات سياسی تاريخ يکصد سال اخير ايران بودند که اساسا برای قطع سلطه امپرياليسم و رسيدن به آزادی و سوسياليسم مبارزات خود را بر عليه رژيم شاه آغاز کردند و حتی در چارچوب آنچه که در آن زمان جنبش کمونيستی جهانی تلقی می شد آنها با اعلام استقلال از قطب های موجود در اين جنبش راه خودشان را مستقل از رهنمود ها و خواستهای اين قطب ها پيش گرفتند. و ثانيا در اين تشکیلات به طور قطع هيچگاه کسی را به دليل حفظ "بنيان های ايدئولوژيک" سازمان و يا به دليل اعتقاداتش بطور فيزيکی حذف نمی کردند.

 

اجازه بدهيد حال که جعلی بودن نامه های مورد استناد ثابت شد در همين جا در مورد اتهام تصفيه های ايدئولوژيک که اين کتاب با توسل به هر دروغی قصد اشاعه اش را دارد کمی بيشتر صحبت کنم چرا که کتاب دشمن در اين زمينه تا آنجا پيش رفته که حتی اگر رفيقی نامش در ليست شهدای سازمان قيد نشده باشد مدعی می شود که پس حتما بايد از کسانی باشد که خودشان وی را کشته اند. برای نمونه در رابطه با رفيق محمد کاسه چی در صفحه 541 می نويسد :"به رغم عدم درج نام او در ميان کشته شدگان فدائيان خلق اکثريت ؛گروه دهقانی نام او را در ميان کشته شدگان سازمان خود،به تاريخ بهمن ماه سال 55 آورده است. چون نمی توان به تاريخ مرگ او که اين گروه ذکر کرده است،اعتماد نمود؛ آيا می توان او را از جمله تصفيه شدگان دانست؟" آيا وقاحت از اين بيشتر می شود که با چنين دلائل مسخره ای در شهادت رفيقی شک ايجاد کرده و احتمال کشته شدن او را بوسيله يارانش اشاعه داد؟ کتاب همچنين در اين زمينه وقاحت و بيشرمی را به آنجا می رساند که يکی از مبارزين به نام شهيد احمد افشار نيا را تنها به اين دليل که جسدش در جاده قزوين- زنجان پيدا شده يکی از افراد تصفيه شده قلمداد می کند و عليرغم اين رذالت چند صفحه بعد می نويسد که اساسا معلوم نيست که آيا احمد افشار نيا با چريکها رابطه داشته و يا با آنها کار می کرده يا نه!! نويسنده کتاب که در صفحه 541 اذعان کرده "هيچ قرينه ای برای ارتباط " وی با چريکها در دست نيست با وقاحت از او به عنوان کسی که بوسيله چريکها کشته شده نام می برد!!

 

در يک مورد ديگر هم ادعا شده حسن توسلی متولد 1333 که دانشجوی دانشکده حقوق دانشگاه تهران بوده و جسدش در 26 بهمن 54 در ميدان شهناز پشت سينما ميامی پيدا شده از کسانی است که به وسيله چريکهای فدائی کشته شده اند. اين ادعا در حالی مطرح می شود که خود نويسنده در صفحه بعد ،گزارش ساواک را درج کرده که در آن گزارش، ساواک در رابطه با نامبرده به دادرسی ارتش اطلاع می دهد که حسن توسلی فردی مذهبی و وابسته به سازمان مجاهدين بوده است. پس بنا به گزارش خود ساواک نامبرده عضو چريکهای فدائی نبوده و اساسا مبارزی مذهبی بوده است. اما نويسندگان کتاب چون وظيفه داشته اند که تا می توانند افراد بيشتری را تحت عنوان تصفيه شدگان سازمان چريکهای فدائی نام ببرند در صفحه 539 می نويسند که چون سازمان اکثريت نام حسن توسلی را در ليست شهدا قيد کرده اما گروه دهقانی نام وی را قيد نکرده پس "اين امر فقط به اين علت می تواند باشد که دهقانی از ترور و اعدام حسن توسلی مطلع بوده است" . روشن است که با اين دروغ ،وزارت اطلاعات با يک تير دو نشان زده است. يعنی گويا چريکها در سال 54 حسن توسلی را تصفيه کرده اند و اين را رفيق اشرف دهقانی هم می داند! اتفاقا در مورد حسن توسلی که به گفته خود کتاب مبارزی مذهبی بوده با توجه به اين امر که در گزارش پليس قيد شده که بر روی دست جسد آثار دست بند موجود بوده و اسلحه وی نيز در کنارش بوده ،می توان با اطمينان گفت که نامبرده بوسيله خود ساواک کشته شده است.

 

چنين اتهامات بيشرمانه ای در شرايطی مطرح می شوند که همه اسناد ساواک و همه بازجوئی های اسرای فدائی در اختيار نويسندگان کتاب قرار دارند و آنها با مطالعه آنها هم بر جعلی بودن نامه های ساواک ساخته کاملا آگاه هستند و هم می دانند که چرا و چگونه احمد افشار نيا و يا حسن توسلی به دست ساواک کشته شده اند. کسانی چنين اتهاماتی را به ما می زنند که خود شان اعترافات دژخيم ساواک بهمن نادری پور (معروف به تهرانی) را در کتابی به نام "شگنجه گران می گويند" منتشر کرده و می دانند که ساواک جدا از کسانی که آنها را زير شکنجه کشته است افرادی را هم خودش کشته و اجسادشان را در خيابانها و بيابانها رها می کرده است. برای نمونه در صفحه 227 کتاب مزبور اعترافاتی از تهرانی قيد شده که خودش می گويد که در اوائل سال 57 سه نفر را که خانه تيمی تشکيل داده و فعاليت کمونيستی می کردند، به نام های سعيد کرد قراچورلو ،محمود وحيدی و محمد رضا کلانتری را دستگير و پس از شکنجه با دادن قرص سيانور آنها را به قتل رسانده اند. تهرانی شکنجه گر ساواک در اين مورد می گويد: "به کثيف ترين جنايت دست زديم و قرص های سيانور را ....به آنها داديم و گفتيم قرص مسکن است بخوريد". خوب در شرايطی که ساواک چنين بيشرمانه انقلابيون را کشته و با نام های جعلی جواز دفن برايشان صادر می کرد و يا اجسادشان را در گوشه و کنار می انداخت ، وزارت اطلاعاتی های نويسنده اين کتاب چقدر بيشرمند که ساواک را از اين قتل ها تبرئه کرده و از آن قتل ها به عنوان "تصفيه" های سازمان چريکها اسم می برند. به اين نکته هم بايد توجه کرد که به دليل شکل مبارزه چريکهای فدائی، حتی در مواردی رفقا با انفجار نارنجک در صورت خود، امکان شناسائی شان بوسيله ساواک را نا ممکن می ساختند.

 

برغم همه اینها در صفحه صفحه اين کتاب نويسندگان قلم به مزد رژيم می کوشند چنين جلوه دهند که هر کسی که از سرنوشت وی اطلاع دقيقی در دست نيست احتمالا از کسانی است که بوسيله خود چريکها کشته شده اند. ولی واقعيت اين است که ماهيت مبارزه مخفی در شرايط ديکتاتوری شاه آن هم در چارچوب يک سازمان سياسی- نظامی نه اجازه می داد که همه هويت هم را بدانند و نه اجازه می داد که خود سازمان نيزاز نام اصلی هر رفيقی اطلاع داشته باشد و بداندکه رفيقی که در فلان درگيری شهيد شده چه کسی بوده. در حاليکه همه می دانند که آنچه به نام قتل های زنجيره ای معروف شد بدعت امثال سعيد امامی ها نبود بلکه چنان قتل هائی از ارثيه های باقی مانده از آن سازمان منحوس يعنی ساواک بود که البته بوسيله سربازان گمنام امام زمان به کمال رسيده است.

 

به هر حال تا آنجا که به داستان سرائی های وزارت اطلاعات در مورد تصفيه های ايدئولوژيک در صفوف چريکهای فدائی بر میگردد باید بگويم که هر کس کمی وقت بگذارد می تواند از خود کتاب فاکت های بيشتری جهت اثبات نادرستی چنين ادعائی پيدا کند .

 

حال که روشن شد همه ستونهای داستان سرائی نويسندگان کتابِ دشمن نقش بر آب است ، اجازه بدهيد به اين نکته هم اشاره کنم که تجربه انشعاب آبان سال 55 که منشعبين حتی گرايش نظری به حزب توده داشتند و بعد ها هم به حزب توده پيوستند ، خودش نشان می دهد که کسی را به خاطر مخالفتش با تئوريها و خط مشی سازمان حذف نمی کردند. همين که تاريخ نگارش جزوه تورج بيگوند که بعد ها به مانيفست منشعبين تبديل شد ارديبهشت 55 می باشد و تاريخ شهادتش 12 مهر سال 55 نشان می دهد که نظرات مختلف در درون اين تشکيلات در مبارزه با هم وجود داشته اند و کسی کسی را به خاطر اعتقاداتش حذف نمی کرده است .

 

اجازه بديد که اين صحبت را با تاکيد بر اين موضوع تمام کنم که کتاب دشمن اساسا بر روی دو پايه اصلی شکل گرفته است يکی بر پايه اعترافات زير شکنجه که من در اينجا به طور مختصر ضمن معرفی کتاب صرفا به طرح شمائی از آن پرداختم و ديگری بر پايه دو نامه جعلی که بطور مفصل در مورد آنها صحبت کردم . می توان با قاطعيت گفت که از يک طرف با اثبات جعلی بودن نامه های مزبور و از طرف ديگر با در نظر گرفتن اين واقعيت که سيمای يک نيروی سياسی را نمی شود با تکيه بر بازجوئی و اعترافات زير شکنجه ترسيم کرد، دو پايه اصلی کتاب فرو ريخته و رسوائی جديدی به پرونده سراسر سياه رژيم جمهوری اسلامی اضافه می شود. به اين ترتيب آشکار می شود که اين کتاب نه يک کار تحقيقی و تاريخ نگاری که سازشکارانی در تلاش اند تا آنرا چنين جلوه دهند ، بلکه کوشش آگاهانه ای است برای تحريف تاريخ مبارزاتی مردم ما و لکه دار کردن چهره پاک باخته ترين کمونيستهای جنبش انقلابی ايران، تا به اين طريق به خيال خودشان سدی در مقابل توجه روزافزون دانشجويان و جوانان نسل کنونی به مبارزات گذشته و به خصوص مبارزات دهه 50 و تجربه اندوزی از آنها ايجاد کنند.

 

واقعيت اين است که رژيم شاه وقتي که می کشت ديگر کاری به مرده ها نداشت، اما قرآن خوانان سر قبرستانی که سکاندار حاکميت ديکتاتوری کنونی هستند حتی از تعدی به شهدای جنبش انقلابی مردم ما نيز باز نمانده و از هيچ رذالتی در اين زمينه کوتاهی نميکنند. این جماعت اگر روزی سنگ قبر های عزيزان ما را می شکستند و يا در تلاش بودند تا آرامگاه شهدای ما را از روی زمين محو کنند، حال با همان هدف در لباس به اصطلاح محقق و تاريخ نويس ، تاريخ پر افتخار جنبش ما را آماج حملات خود قرار داده اند تا تاريخ سراسر دروغ و جعلی ای را که خود شان نوشته اند را در ميان جوانها اشاعه بدهند. هدف آنها در اين يورش اساسا آلوده ساختن ذهن جوانانی است که در همين رژيم رشد کرده و حال برای سرنگونی همين ديکتاتوری بپاخاسته اند. اراجيف دشمن در باره چريکهای فدائی و نه تنها آنها بلکه هر نيروی مردمی مخالف رژيم، برای اين است که ایده بيهوده بودن و پوچ بودن هر گونه کار تشکيلاتی و مبارزه تشکيلاتی را اشاعه دهند آنهم در شرايطی که نسل جوان بپاخاسته و کم کم دارد در می يابد که بدون شکل دادن به يک تشکيلات انقلابی، هيچ مبارزه سياسی به سرانجام نمی رسد.

 

امروز نسلی پا به صحنه مبارزه گذاشته که در مقابل چشمان دريده و خونين سربازان گمنام امام زمان در صحن دانشگاه فرياد می زنند: "ما زن و مرد جنگيم ، بجنگ تا بجنگيم". و در ميان کسانی که چنين فرياد می زنند ، رشد گرايش سوسياليستی واقعيتی انکار ناپذيرمی باشد. همين که دانشجويان دانشگاه شيراز در مقابل چشمان نيروهای سرکوبگر فرياد می زنند که سوسياليستها را دوست دارند و از حق اظهار نظر آنها دفاع می کنند ، اين خودش جلوه روشنی از اين واقعیت يعنی رشد گرايش سوسياليستی در ميان جوانان می باشد. واقعيتی که آنها قادر به جلوگيری از آن نيستند و اين گرايش بطور طبيعی برای درس گيری از گذشته به مبارزات دهه 50 نگاه می کند و از آن هم درس خواهد گرفت و اگر شما دهها کتاب ديگر هم منتشر کنيد قادر نخواهيد بود در عزم مبارزاتی اين نسل خللی وارد سازيد. اتفاقا جوانان ما همين کتابها را می خوانند و از لابلای حرفهای زهر اگين شما به واقعيت مبارزه ای پی می برند که وحشت در دل دشمن انداخته بود تا جائی که شاه در صحبتش با اسدالله علم که سالها وزير دربارش بود در باره چريکهای فدائی خلق اعتراف کرد : "عزم و اراده آنها در نبرد اصلا باور کردنی نيست. حتی زن ها تا آخرين نفس به جنگ ادامه می دهند. مرد ها قرص سيانور در دهانشان دارند و برای اينکه دستگير نشوند خودکشی می کنند."(*)

 

همين مبارزه که در آن زمان ديکتاتور حاکم را به چنين اعترافی وا داشت و امروز وزارت اطلاعات را مجبور به توسل به رذيلانه ترين تشبثات برای تحريف آن نموده ، منبع لايزالی از تجربه برای انقلابيون جوان بوده و جوانان مبارز بدون درس گيری از اين تجربيات قادر نيستند جريانی را بنيان بگذارند که به سرنگونی قطعی جلادان حاکم منجر بشود. به ياران جوانم پيشنهاد می کنم که در زمان مطالعه اين کتاب با توجه به شناختشان از وزارت اطلاعات و دروغهای سخيف اش، به اين امر توجه کنند که چگونه در زير سياه ترين ديکتاتوری ها هم کسانی توانستند بن بستها را شکسته و طرحی نو در اندازند . تجربه فعاليت چريکهای فدائی در دهه 50 نشان داد که در زير شديد ترين پيگرد های دشمن و در شرايط ديکتاتوری شديدا و وسيعا قهر آميز، آنها توانستند با توسل به مبارزه مسلحانه تشکيلاتی انقلابی بنا کرده و فعاليت انقلابی را پيش ببرند. از اين تجربه بايد درس گرفت و با تحليل مشخص از شرايط کنونی در جهت ساختن تشکلی انقلابی که همه تلاش دشمن جهت جلوگيری از شکل گيری آن می باشد ، گام برداشت.

 

*- خاطرات امير اسدالله علم، يادداشت های محرمانه دربار سلطنتی ايران، تدوين علينقی عاليخانی، ص ۱۴۶، نيويورک، انتشارات سن مارتين، ۱۳۷۱

 

 

بازگشت به صفحه اصلی

http:/www.siahkal.com