به نقل از : پيام فدايي ، ارگان چريکهای فدايي خلق ايران

شماره 71، فروردين ماه 1384 

 

 

 

 

گزارشی از گفتگو با سربازان آمريکايی پناهنده به کانادا

 

مريم

 

 

تا کنون چندين سرباز ارتش آمريکا برای جلوگيری از اعزام اجباری خود به عراق، مجبور به فرار به کانادا شده اند. هيچکدام از اين سربازان فراری تاکنون موفق به اخذ اجازه اقامت دايم در کانادا نشده و هنوز در انتظار جواب از اداره مهاجرت کانادا هستند. اگر پاسخ اداره مهاجرت به آنها منفی باشد مجبور به بازگشت به آمريکا خواهند شد و در آنجا دادگاه نظامی و زندان در انتظارشان خواهد بود.

 

من از طرق مختلف در مورد گذشته اين سربازها و همينطور وضعيتشان در کانادا بسيار شنيده بودم. اما موقعيتی پيش آمد که توانستم در روز پنجشنبه 24 فوريه دو نفر از اين سربازان فراری و همينطور يکی از سربازان فراری جنگ ويتنام را از نزديک ملاقات کنم و پای صحبتشان بنشينم. آشنايی نزديک با اين افراد خيلی روی من تأثير گذاشت. آشنا شدن با زندگی دشوار جوانانی که مجبور شده اند به دليل فقر مالی به جبهه های جنگ عراق و افغانستان بروند و شاهد کثيف ترين و جنايتکارانه ترين جنگ های امپرياليستی باشند، کينه مرا نسبت به امپرياليسم شدت بيشتری بخشيد.

 

درل اندرسون (Darrell Anderson) و کليف کرنل (Cliff Cornell) 2 سرباز جوانی هستند که نخواستند به جنگ در عراق ادامه بدهند و به کانادا فرار کردند. کارلن ايگن (Carolyn Egan) کسی است که  زمانی که هم سن و سال درل و کليف بود به عنوان سرباز به ويتنام فرستاده شده بود. او بعد از چند ماه اقامت در ويتنام و مشاهده جنايات فرماندهان اش، از ارتش فرار کرد و به کانادا پناهنده شد.

 

درل و کليف که فقط 22 سال دارند خيلی خسته و غمگين به نظر می رسند. ايگن با شوخی و تعريف خاطرات گذشته های دور از ميسی سيپی، سعی در خنداندن آنها دارد. اما درل که از آنها جدی تر است و با هر شوخی ای نمی خندد، گويا به خاطر اينکه به خاطر جدی بودنش عذرخواهی کند خطاب به من می گويد: "شما که مهاجر هستيد خوب می فهميد که در انتظار جواب دادگاه مهاجرت بودن چقدر دشوار است."

 

ايگن به ياد 30 سال پيش می افتد و تعريف می کند که اجازه اقامت دائم گرفتن از کانادا در ژانويه 1970 که او از جنگ ويتنام فرار کرد آسان بود. در آن زمان "پير ترودو" نخست وزير کانادا بود و گفته بود که: "دروازه های کانادا به روی همه فراريان جنگ باز است... کانادا بايد مکان امنی برای مخالفين ميليتاريسم بشود." در آن زمان حدود 50000 نفر سرباز به کانادا فرار کردند.

 

از درل در مورد خانواده اش سوال می کنم. لحظه ای به فکر فرو می رود و بعد می گويد: "مادرم در مطب يک دندانپزشک کار می کند. بعد از فاش شدن فرار من او را مجبور کرده اند که برگه ای را امضاء کند و تعهد بدهد که اگر به دليل فرار من اخراجش کردند اعتراض و ادعای خسارت نکند."

 

در ادامه صحبت هايمان در مورد چگونگی ملحق شدنش به ارتش می گويد: "بعد از اتمام دوره دبيرستان خيلی دوست داشتم که به کالج بروم و برای خودم کاره ای بشوم. بعد از جمع کردن کمی پول با کار در مک دانالد در سال های دبيرستان و در تابستان ها، از کنتاکی، محل تولدم به کاليفرنيا رفتم که برای ورود به کالج اقدام کنم. اما در امتحان ورودی کالج قبول نشدم. خيلی فکر کردم که چکار کنم. با کار در مک دانالد نمی شود پول شهريه کالج را جمع کرد. وقتی با افسرانی که مأمور جذب سربازان جديد هستند برخورد کردم، به من گفتند که اگر به ارتش ملحق شوم نه تنها حقوق خوبی می دهند بلکه مرا به کالج هم می فرستند و 50000 دلار هم برای مخارج کالج به من خواهند داد. همه کسانی را هم که می شناسم از روی فقر مالی و به دليل نداشتن شهريه کالج به ارتش ملحق شده اند. بعد از يک سال آموزش نظامی ما را به آلمان فرستادند. تا آنموقع نمی دانستيم که مقصدمان کجاست. در يک سال آموزشی هم از دنيا بی خبر بوديم. در کمپ آموزشی ما از راديو و تلويزيون خبری نبود. حتی اجازه ملاقات هم نداشتيم. وقتی به آلمان رسيديم به ما گفتند که 2 هفته ديگر به عراق می رويم. در آلمان مردم عليه جنگ صحبت می کردند ولی من در آن موقع قبل از اينکه بروم به عراق هنوز حرف های ضدجنگ را باور نمی کردم و به خودم دروغ می گفتم. ما که به کشورمان و دولت اعتماد داشتيم باور کرده بوديم که برای اجرای دمکراسی می رويم. ولی وقتی به عراق رسيديم فهميديم که در آنجا چه می گذرد و ارتش ما در آنجا چه جناياتی را مرتکب می شود. بعد از آن بود که من فهميدم که جای من در عراق نيست و حاضر نبودم که شريک جرم ارتش و دولت کشورم باشم. من برای 50000 دلار مخارج کالج به ارتش ملحق شده بودم نه برای شرکت در آن جنايات. فرمانده مان در عراق به ما گفت که هر عراقی را که در خيابان می بينيم، پير، جوان، زن و يا مرد دشمن است. يک روز يک ماشين سواری به طرف سنگر ما می آمد و فرمانده فرياد زد که شليک کنيد، شليک کنيد... هيچکس از ما شليک نکرد و فرمانده همانطور با عصبانيت فرياد می زد. بالاخره اتومبيل سواری ايستاد و ما ديديم که يک خانواده و زن و بچه در داخل آن هستند. خوشحال شديم که به آنها شليک نکرده بوديم ولی فرمانده ما را تنبيه کرد و گفت که مهم نيست که غيرنظامی در داخل اتومبيل باشد يا نظامی، دفعه بعد بايد به هر اتومبيلی  که به طرف سنگر می آيد شليک کنيد.

 

2 روز بعد توی ماشين بوديم که به ما حمله شد. يکی از دوستانم کشته شد. همه زخمی شديم. ما يک عده بچه وحشت زده بوديم. همان موقع در آنجايی که به ما حمله شد يک پسربچه را توی خيابان ديدم. با خودم گفتم که به حرف فرمانده گوش نخواهم داد و اگر مرا مجبور کند که به اين پسربچه شليک کنم خودم را خواهم کشت. بعد از 6 ماه به شهرمان برگشتم. از ما امضاء گرفتند که راجع به چيزهايی که در عراق ديديم با هيچکس صحبت نکنيم. بايد بعد از يک مرخصی کوتاه دوباره به عراق می رفتيم. اما من می دانستم که جای من در عراق نيست. مدتی که در مرخصی بودم هر شب کابوس می ديدم و غذا هم نمی توانستم بخورم. با هر قاشق غذا حالم به هم می خورد. ترجيح می دادم تنها باشم و نمی توانستم در جمع باشم. اگر دوستان خانوادگی مان در خانه ما جمع بودند من به اتاقم می رفتم و در جمع نمی نشستم. خيلی ها مثل من بودند و هستند ولی چاره ای جز برگشتن به جنگ ندارند. من شانس آوردم که امکان فرار به کانادا را پيدا کردم. در مدتی که در مرخصی بودم حقايق را فهميدم. شروع کردم به فکر کردن راجب به اوضاع، راجب به دمکراسی. ديدم که فقط پولدارها تصميم گيرنده هستند. فهميدم که راه انداختن اين جنگ برای نفت و برای اهداف پولدارها است. فهميدم که سلاح های کشتار جمعی و دمکراسی هدف بوش نيست. تصميم گرفتم که به عراق برنگردم. می توانستم در عراق بمانم و مخفی شوم. ولی می خواستم آزاد باشم که بتوانم در مورد تصميمی که گرفته بودم حرف بزنم. به همين دليل به کانادا آمدم."

 

کليف حرف های درل را در مورد فقر مالی سربازها و دلايل ملحق شدنشان به ارتش را تأئيد کرد. او گفت: "قول هايشان در مورد پرداخت 50000 دلار مخارج کالج دروغ بود. من 2 سال قبل از جنگ وارد ارتش شدم. ولی از پول خبری نشد، از فرستادن ما به کالج خبری نشد. من هميشه دلم می خواست که در يک رشته فنی آموزش ببينم. حتی آموزش کامپيوتر هم به من ندادند. درس خواندن در آمريکا خيلی مشکل است. به همين دليل است که رفتم ارتش. کلأ سطح سواد در شهر ما خيلی پايين است. هيچکس دور و بر ما روزنامه هم نمی خواند. من هم اهل روزنامه و کتاب نبودم. اوقات بيکاری ام را با تماشای ويدئو و تلويزيون و آبجو خوردن می گذراندم. به همين دليل هيچ چيز راجع به سرمايه دارها و اينکه آنها هستند که همه تصميمات مهم را می گيرند نمی دانستم. بيشتر دوستانم هم که هنوز در عراق هستند از خانواده های فقير و کشاورز هستند و هيچ چيز از سياست و رابطه منافع سرمايه دارها با جنگ و نفت و غيره نمی دانند. بعضی از آنها ازدواج هم کرده اند و بايد يک جوری خرج خانواده را بدهند. من خيلی خوش شانس بودم که بعد از مدتی با يک نفر دوست شدم که روزنامه و کتاب می خواند و همه حقايق را در مورد عراق و افغانستان به من می گفت. او به من گفت که سربازان ما در عراق و افغانستان زندانيان را شکنجه می کنند و غيرنظاميان را می کشند. اينطور بود که برای اينکه مجبور نشوم به عراق بروم، در روز 8 ژانويه، بعد از اينکه ارتش مرا برای اعزام به عراق انتخاب کرد، به کانادا فرار کردم."

 

در مورد وضعيتشان در کانادا از آنها سوال کردم. هر دو می گفتند که دور بودن از خانواده برايشان بسيار دشوار است و خانواده هايشان هم که فقير هستند نمی توانند برای آنها پولی بفرستند. به همين دليل در اينجا هم مجبورند در مک دانالد کار کنند.

 

ايگن نيز که در سپتامبر 2004 سازمانی برای حمايت از سربازان فراری تشکيل داده، از خاطرات خودش به عنوان سرباز فراری دوران جنگ ويتنام گفت: "من در سال 1969 در نيويورک زندگی می کردم. جوّ نيويورک ضدجنگ بود. جوّ سياسی سال های 1960 و مبارزات دانشجويی را در آنجا شاهد بودم. اما هنوز خيلی جوان بودم و وقتی ارتش گفت که بايد بروم ويتنام، به خودم گفتم که شايد جو نيويورک زيادی مرا تحت تأثير قرار داده و بهتر است که به نظرات ديگر مناطق آمريکا هم فکر کنم، شايد آنها درست بگن. اما داستان هايی هم از ويتنام می شنيدم. می گفتند که سربازها در ويتنام برای فرار از واقعيت به مواد مخدر پناه می برند. وقتی رفتم ويتنام ديدم همه داستان ها درست بودند. ما هم در ويتنام يک مشت بچه وحشت زده بوديم. من هم وقتی به مرخصی رفتم مثل اين بچه ها مريض شده بودم. حتی شب ها که کابوس می ديدم جايم را خيس می کردم. الان هم وضع سربازهای آمريکايی همينطور است. نمی توانيد تصور کنيد که چه صحنه هايی را در عراق ديده اندکه دنيای بچگی شان را آلوده کرده است. ارتش جنوب ويتنام را (مثل همين ارتش عراقی الاصل که آمريکا دارد آموزششان می دهد) با يونيفرم ها و چکمه های براق و تميز آمريکائيشان ديدم که همراه با ارتش ما مرتکب چه جناياتی می شدند. الان هم می بينم که همان دروغ ها و تبليغات دارد تکرار می شود. در موقع انتخابات ويتنام، دولت آمريکا تبليغ می کرد که بالاخره موفق شديم و به ويتنامی ها ياد داديم که چطور مملکتشان را با ابزارهای دمکراسی اداره کنند. حالا هم 100000 نفر را در عراق کشتند و رفتند ناتو گفتند که بله ديگه تمام شد و انتخابات شد. شرايط عراق نشان می دهد که هنوز تمام نشده..."

 

از ايگن پرسيدم:

- چه چيزی بچه های آمريکايی را به عراق می کشاند؟ در ايران يکی از راه هايی که رژيم جمهوری اسلامی با استفاده از آن نوجوان ها را به جبهه های جنگ با عراق می فرستاد، احساسات مذهبی و ناآگاهی برخی از اقشار جامعه بود. در آمريکا غير از فقر مالی عامل ديگری هست که جوانها را به عراق و افغانستان می فرستد؟

ايگن گفت:

- عوامل فرهنگی در اين امر بی تأثير نيستند. اغلب سربازان آمريکايی پسرهای خانواده های مکزيکی فقير و ناآگاه هستند، و يا دخترها و پسرهای سرکش که به دليل شرايط خانوادگی و طرز تربيتشان سنگ دل و بی عاطفه شده اند، کسانی که خودشان و خانواده هايشان شديدأ مذهبی هستند و يا جوان هايی که رفتن به جنگ را برای خودستايی و لاف زنی جلوی دوستانشان می خواهند. اما مهمترين عامل همان فقر خانواده ها است و اينکه بچه ها توان رفتن به دانشگاه ندارند و برای پول به ارتش ملحق می شوند و اغلب آنها هم بعد از ديدن شرايط عراق می فهمند که کارشان حتی ارزش آن پول را هم ندارد.  

 

از درل و کليف سوال کردم که تعريف فرمانده هايشان از تروريست چه بود. درل گفت: "فرمانده مان می گفت که عملأ همه عراقی ها تروريست هستند، بچه ای که به طرفمان سنگ پرتاب می کند، دختر جوانی که به طرفمان تف می کند. پسر جوانی که سربند فلسطينی (چپيه) به سرش بسته، همه تروريست هستند و بايد به همه شليک کرد."

 

از آنها پرسيدم که افراد خانواده و دوستان و آشنايانشان و مردم شهرشان در مورد فرار آنها به کانادا چه فکر می کنند. درل گفت: "بدون آگاهی سياسی هميشه سربازها در جنگ کشته می شوند و جانشان را فدای مصالح سرمايه دارها می کنند. ما هم به دليل فقر و همچنين به دليل نداشتن آگاهی به ارتش ملحق شديم و به جنگ رفتيم. هنوز هم ناآگاه در آمريکا فراوان است. بعضی ها به ما می گويند ترسو و خائن. پولدارها بخصوص ما را خائن و ترسو می خوانند اما خودشان بچه هايشان را به جنگ نمی فرستند. بچه های پولدارها در دانشگاه ها درس می خوانند و در ناز و نعمت زندگی می کنند. ولی وقتی ما حمايت خانواده ها و دوستانمان و مردم کانادا و شما ها را می بينيم می فهميم که کار درستی کرديم. ما نه تنها ترسو نيستيم بلکه جلوی قوی ترين ارتش دنيا ايستاديم و به آن نه گفتيم. حتی به من نشان "قلب بنفش" (يکی از نشان های شهامت در ارتش آمريکا) دادند. من نخواستم به عراق برگردم چون فهميدم که فقط سرمايه دارها هستند که از جنگ و از کشته شدن سربازهای دوطرف سود می برند. سرمايه دارها مردم را بی ارزش می دانند. مادرم به من گفت که کار من پيامی است به مردم دنيا که آنها هم بايد کاری را که درست است انجام دهند. هر کس بايد آنچه را که درست است انجام دهد وگرنه آينده ای برای بشريت وجود نخواهد داشت."

 

گذر زمان را در چند ساعتی که با کارلن ايگن و اين دو جوان آمريکايی گذراندم احساس نکردم. کليف و درل بچه های مهربان و بسيار پاکدلی بودند. لهجه غليظ مناطق کشاورزی آمريکا را داشتند و غير از تفاوت زبان، هيچ فرقی با بچه های خوب پناهنده ايرانی نداشتند. بچه هايی بودند که در خانواده های فقير بزرگ شده بودند و هميشه مجبور بوده اند برای تأمين زندگيشان کار کنند. بچه هايی که دلشان می خواست درس بخوانند و يک روزی تشکيل خانواده بدهند اما جنگ آنها را از  خانواده هايشان نيز دور کرده بود و آينده نامعلومی را جلوی رويشان گذاشته بود. بچه های خوبی که علاقه به يادگيری داشتند و در مورد ايران از من سوال می کردند. بخصوص درل که بسيار مودب و مهربان بود مرتب در صحبت هايش راجب به مادرش صحبت می کرد و معلوم بود که او را خيلی دوست دارد.

 

کليف از اين صحبت کرد که سربازان آمريکايی در عراق به زنان و زندانيان تجاوز می کنند. درل با شنيدن اين حرف ناراحت شد و با نگاه پسر جوان و بی گناهی که آلودگی های جنگ کثيف امپرياليستی هر نوع پرده ای را از کنار چشمانش کنار زده بود و برايش فاش کرده بود که ناانسانهای کثيف چه بر سر هم نوع های خود می آورند، رو به من کرد و گفت: "من هم شنيده ام که بعضی ها به زندانيان تجاوز می کردند. اون فيلم ها را هم ديدم. اما من و دوستانم نه، ما حتی وقتی که فرماندهانمان می خواستند که مردم را در خيابان بازرسی بدنی بکنيم، ما به دخترهای گروهمان می گفتيم که زن ها را بازرسی کنند و من هيچوقت حتی زن ها را بازرسی بدنی هم نکردم..." بعد درل در حالی که سرش را پائين انداخته بود و کتابی را که جلويش بود ورق می زد زمزمه کرد: "آدم ننگش مياد از کارهايی که هم وطن هايش انجام داده اند."

 

من سعی کردم از اين موضوع رد شوم چون معلوم بود که درل ناراحت است. از درل پرسيدم:

- هيچوقت کسی از شما، همان موقع که در عراق بوديد، به فرمانده ها نگفت که می خواهد عراق را ترک کند؟ آيا سيستمی در ارتش وجود دارد که هر کس که پشيمان شده و به دلايل مختلف نمی خواهد ادامه بدهد، برگردد؟"

درل گفت:

- روی کاغذ اين سيستم وجود دارد. بخصوص برای کسانی که در جنگ جراحات مزمن جسمی و روانی می بينند. ولی عملأ هيچکس نمی تواند از آن استفاده کند. من شنيده ام که حتی کسانی بوده اند که حالت ديوانگی گرفتند و خانواده هايشان وقتی فهميدند اعتراض کردند و از ارتش خواستند که بچه هايشان را برگردانند ولی تقاضا و اعتراض هايشان به جايی نرسيده. اگر در عراق فرمانده بهت دستور مي داد که غذامو بده دستم، اگر اعتراض می کردی و می گفتی که اين جزو وظايف تو نيست، می انداختنت زندان. چه برسد به اينکه بگی می خواهی برگردی خانه. اصولأ هر 6 ماه بايد همه را بفرستند مرخصی ولی چون سرباز کم داشتند بعضی از گروه ما را انتخاب کردند و گفتند که بايد بمانند و مرخصی نمی توانند بروند. بعضی از آنها خيلی گريه کردند و افتادند به پای فرمانده ها که بگذارند بروند. ولی کسی دلش برايشان نسوخت. بعضی دوست های من هنوز بدون مرخصی در عراق مانده اند. خيلی از سربازهای رزرو را فرستاده اند عراق. 50 ساله هايی را فرستاده اند عراق که فکر می کردند يک روز برای خاموش کردن آتش جنگل ها به خدمت خواهند رفت. خيلی از خانواده های اينها اعتراضات ضدجنگ را سازماندهی می کنند."

 

راجع به سربازهای عراقی پرسيدم. درل گفت: "فرمانده های ما سربازهای عراقی  را هم آدم حساب نمی کردند، با اينکه آنها طرفدار ما بودند."

 

وقتی از آنها خداحافظی می کردم درل با حالت بچه ای بی پناه به من گفت: "راجع به ما به همه رفقا و دوستانت بگو. بگو که نگذارند دولت کانادا ما را ديپورت کند. اگر ما مجبور شويم به آمريکا برگرديم زندانمان می کنند. شما می دانيد که پناهنده بودن چقدر سخته، ولی برگشتن به آمريکا از هر چيزی برای ما بدتره..."