به نقل از : پیام فدایی ، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران

شماره 222 ، آذر ماه 1396

 

برگی از تاریخ ، خاطره ای از مادر سنجری

 

زندان عشرت آباد

 

پس از دوران قیام که من از شهادت کیومرث عزیزم ، آن هم بعد از دو سال از وقوع آن با خبر شدم ، بیش از پیش افسرده و پریشان گشتم. از طرف سازمان چریکهای فدایی خلق ایران در دانشکده صنعتی مراسم یادبود بزرگی به یادش بر پا کردند. جمعیت زیادی در این مراسم شرکت کرده بودند. در آنجا چند نفر دیگر از جمله خانواده یکی از چریکها و عباس سماکار ، یکی از هم دادگاهی های مبارز گلسرخی و کرامت هم محبت کرده و در این مراسم سخنانی ایراد کردند. برخورد مردم صادقانه و خوب بود. بیشتر کسانی که در این مراسم شرکت داشتند ، دانشجو بودند. عده ای هم از خارج آمده بودند. در پایان مراسم ، شرکت کنندگان دست می زدند و همگی یکصدا  فریاد بر آورده بودند که "ما باهم متحد می شویم ، تا بر کنیم  ریشه استعمار". در آن زمان  شنیدم که برخی می گفتند این مراسم برای شهادت کیومرث بوده "چرا در چنین مراسمی دست زده اند" که من به حرفهای آنها توجهی نکردم.

 

در خانه هم به یاد کیومرث عزیزم مراسمی گرفتیم. در سال بعد که بار دیگر در بهمن ماه می خواستیم این مراسم را برگزار کنیم ، خانواده فضیلت کلام با من تماس گرفته و به من پیشنهاد دادند که یاد بود فرزندانمان را با هم بگیریم. گفتم "اصلا مانعی ندارد". در روز موعود از یک سو خانواده فضیلت کلام صحبت کرده و از فرزندان قهرمانشان یاد کردند و از یک طرف هم ما این کار را کردیم. در این مراسم ، خانم عاطفه گرگین ، همسر خسرو گلسرخی هم حضور داشتند و از شیوه برگزاری مراسم که به شکل بسیار خوبی به انجام رسید خوششان آمد و از این رو  از من در خواست کردند که برای شهید گلسرخی هم در خانه ما مراسمی بر قرار شود.  این در خواست را هم اجابت کردم و ایشان به مهمان های خودشان آدرس ما را داده و شام هم از بیرون سفارش دادند و آن مراسم هم به خوبی برگزار شد. برادر گلسرخی هم از قم آمده بودند و عده ای فیلمبردار هم که دوست او بودند ، از تمامی این مراسم فیلم گرفتند.

 

این موضوع گذشت و بعد نوبت به برگزاری یادبود رفقای دیگر مثل احمدزاده ها ، حاجیان سه پله ، آژنگ و دیگران رسید. خانواده های بسیاری از آنها به من گفتند که خانه را در اختیار آنها بگذارم. من هم گفتم "اصلا مانعی ندارد! مردم حسینیه درست می کنند ، حالا ما فدائیه درست می کنیم". این را به شوخی گفتم. اما ممکن است اجرای چند مراسم به دنبال هم در یک جا ، رژیم تازه به دوران رسیده ملایان را حساس کند. این حرف من مورد قبول دیگران قرار گرفت. اما از من خواستند مادر دیگری را برای انجام چنین کاری پیدا کنم. من هم پس از پرس و جوی بسیار ، مادر رفیق بهمن آژنگ را پیشنهاد کردم. او گفته بود "طبقه پائین خانه ما در اختیار من نیست ، اما طبقه بالا اگر می دانید جای کافی دارد ، مانعی ندارد". من شرایط را سنجیده و گفتم "اگر جمعیت به اندازه جمعیتی باشد که در خانه ما بود ، گمان می کنم جایی که در طبقه بالاست ، کافی باشد". پس از آن ، تدارک دیدن مراسمی اینگونه را آغاز کردیم.

 

قبلا در مراسمی که آقای احمدزاده ، پدر چریکهای فدائی ، مسعود و مجید هم در آن شرکت کرده بودند شرکت داشتیم. از این رو مادر آژنگ از ایشان نیز دعوت کردند که در مراسم خانه آنها هم شرکت کنند. ایشان هم قبول کرده و آدرس خانه خانم آژنگ را گرفتند. روز موعود همگی نشسته و به صحبت های سخنرانان که اول از همه از جانب خانواده های رفقا زیبرم و حاجیان سه پله بود ، گوش می دادیم. بعد مادر شهید بهمن آژنگ صحبت کردند. بعد از ایشان نوبت به آقای احمدزاده رسید. ایشان در حال صحبت کردن بودند که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد. چند پاسدار می خواستند داخل خانه شوند که بچه ها با سرگرم کردن آنها به ما مهلت دادند تا کتاب ها و جزوه ها و روزنامه هائی را که می دانستیم رژیم نسبت به آنها حساسیت زیادی از خود نشان می دهد ، جمع کرده و در ماشین لباس شوئی بگذاریم. سپس قالی ها را بلند کرده و اعلامیه ها را در زیر آنها پنهان کردیم. بسیاری از دختران جوان انگشترهای خودشان را به من امانت دادند. بعد ها که پاسدار ها برای ورود به خانه اصرار می کردند ، یکی از بچه ها به آنها گفته بود "کارت شما کجاست؟" یکی از پاسداران در پاسخ به این پرسش معقول ، اسلحه کوچک خود را از بغلش در آورده بود و گفته بود "اینهم کارت". آنها مانند بلای ناگهانی وارد شدند و همگی را حسابی ترساندند. من به یک خانم جوان گفتم شروع کن به داد زدن و بگو آبستن هستم! شاید بروند". آن خانم حسابی داد و فریاد زد. اما تنها جوابی که شنید، این بود "خواهر ، خودت را ساکت کن!" ، که آن هم با تحکمی شدید بود. پاسداران بعد از نیم ساعتی سرکشی به این ور و آن ور ، گفتند "خانم های مسن می توانند بروند. اما جوان ها باید برای بازجوئی برده شوند". خیلی از خانم ها رفتند. یک دختر جوان به من گفت "مادر خواهشمندم که شما نروید و ما را تنها نگذارید". قبول کردم و گفتم "تا آخر با آنها می مانم". بعداً پاسداران تمام خانه را مورد بازرسی دقیق قرار دادند. در اول ، همسایه های پایین برخورد خوبی کردند. اما بعداً که پاسدارها حسابی آنها را ترساندند ، شروع به داد و فریاد کردند و گفتند "شما از جان ما چه می خواهید؟ از خانه ما بروید بیرون!". اما پاسدارها ، درها را بسته بودند. آنها که اجازه نداشتند خارج شوند در روی تختی نشسته بودند. در این موقع ، پاسدارها یک کپسول گاز را منفجر کردند و به قدری ترس و دلهره ایجاد کردند که در اثر پریدن آنها به روی تخت ، آن هم شکست. صدای وحشتناکی همراه با دود فضای خانه را گرفته بود. هر چه آقای احمدزاده گفتند بگذارید من به وزیر تلفن کنم قبول نکردند و هر چه می گفت "اینجا فقط یک مجلس یاد بود است". آنها قبول نمی کردند و می گفتند "اینها می خواسته اند اسلحه پخش کنند". قبلا چند نفر ، از بالکن خودشان را به منزل همسایه انداخته و فرار کرده بودند. پس از ساعتی همگی باقی ماندگان را با دستانی بسته به زندان عشرت آباد بردند. دو دختر جوان با من بودند. آن طفلک ها به قدری می ترسیدند که حد نداشت. من گفتم "این مردیکه مامور ، مخصوصا ما را آنقدر معطل می کند و دور می زند که ببیند ما می ترسیم یا نه. اصلا نترسید! مگر ما چه جرمی مرتکب شده ایم که بخواهیم از آن جهت بترسیم؟" در آن زندان ، در اطاق بسیار بزرگی بودیم. از پتو و لحاف های پاره ، بوهایی زننده می آمد. دخترها گرسنه بودند و چیزی برای خوردن نبود. پس از ساعتی به نگهبانان پول دادند. یکی از آنها رفت و برایشان ساندویچی خرید و آورد. بعد از چند ساعت ما را به بازجویی بردند. بازجو از ترس شناخته شدن ، به صورتش نقاب زده بود. خیلی از جوان ها را بازجوئی کردند. پرسش ها بیشتر از این قبیل بود: "چرا اینجا آمده ای؟ انگیزه تو از شرکت در این مراسم چه بوده است؟ چه کسانی در این جمع را می شناسی؟" شنیدم یکی گفت"آمدم منزل همسایه و او مرا به این مراسم برد و کسی را هم نمی شناسم". معلوم بود که مردک مأمور به این زودی ها و به این آسانی ها حرف آنها را باور نمی کرد. همگی را با متد مخصوصی مورد بازجویی قرار می داد. در ابتدا آنها را می ترساند.  یکی را صدا می زد و به او می گفت "بیا". بعد گویا که پشیمان شده باشد می گفت "تو نه! آن یکی بیاید!" هیچکس اجازه نداشت بنشیند. چند ساعتی هم به این شکل ما را معطل کردند. از یکی پرسید "تو از شمال آمده ای ، چرا به این جلسه آمده ای؟" پاسخ اینگونه بود "دختر خانمی در جمع را از قبل می شناختم ، آمده بودم او را ببینم". به هر صورت پس از مدتی نوبت به ما رسید. اوضاع به نظر من با ساواک فرق زیادی نداشت. نمی فهمیدم که با آنهمه فدائی فدائی کردن های اولیه و خود را ظاهرا موافق خانواده رنجدیده شهدا و زندانیان سیاسی نشان دادن ، حالا چرا باید با ما اینگونه رفتار شود! باور کنید اینهائی که می نویسم اصل جریان است. من بدون توجه به گفته های آن افسر قبلی که به من نصیحت کرده بود باید هنگام بازجویی پس دادن ، حالت التماس و خواهش گرفت ، اصلا اعتنائی به بازجویان نکردم و دوباره مثل طلبکارها حرف زدم. به او گفتم "ما قیام کردیم که آزادانه مراسم بگیریم ، اگر اوضاع نخواهد اینگونه باشد ، پس فرق شما با رژیم شاه چیست؟ تازه شهدای ما را که شما شهید نکرده اید ، شاه جلاد مجرم است. مراسم ما به شما چه ربطی دارد؟ چرا مانع مردم  می شوید؟". به یاد دارم که در آن زمان رادیو عراق برقرار بود و دائما به ملاها فحش می داد. من هم با اشاره به این جریان گفتم "فردا رادیو عراق گزارش کار امروز شما را پخش می کند ، آیا خجالت ندارد که بگویند با آنهمه تلاش و خون دادن ها ، دوستداران و خانواده های فدائیان و خود آنها امروز دوباره باید مراسم خودشان را به طور پنهانی بگیرند؟ آیا در اینصورت حرف های رادیو عراق دروغ است؟ چرا ما حق نداریم دور هم  جمع شویم؟" آنها با تعجب به همدیگر نگاه کردند و بعد یکی از آنها اسم من را بر زبان آورد.  معلوم بود که مرا می شناسد. مسلما ساواکی بود ، همان فرد پس از نام بردن من گفت "شما می توانید با ماشین ما به منزل خودتان بروید!" من گفتم دو نفر از اقوامم هم همراهم هستند! او گفت آنها را صدا کنید. دخترهای جوانی را که همراه من بودند صدا کردم ، آنها آمدند. اسم آنها را پرسیدند و بعد از رد و بدل شدن تنها چند کلمه ، ما را با ماشین خودشان به طرف خانه بردند. می خواستند ما را تا در خانه برسانند که در خیابان دیگری پیاده شدیم و پیاده به خانه آمدیم. یکی از دختران خانم آژنگ را چند ماه نگه داشتند. چند نفر دیگر مثل زهره حاجیان سه پله و دیگران را چند هفته نگه داشتند. من از بی وفائی بعضی از دوستان خودمان مادر ها - دل پر خونی داشتم. به آنها پیغام دادم "خوب امتحانی دادید ، رفقای نیمه راه! سر شما را که نمی بریدند! لااقل تا عشرت آباد ما را همراهی می کردید!" آنها پس از دریافت پیغام من ، پیام دادند "آبروی ما را نبرید! حاضریم هر گونه که شما صلاح بدانید عمل کنیم!". برایشان پیام دادم "همگی فردا دم زندان عشرت آباد جمع شوید.  باید برای یاری آنان که در زندان هستند ، هر کاری از دستمان بر می آید به انجام برسانیم! "

 

صبح که به در زندان عشرت آباد رفتم ، دیدم که همگی آمده اند. حتی مادر جزنی هم آمده بود. در عشرت آباد به ما گفتند که دستگیر شدگان دیروز را به زندان اوین انتقال داده اند ، یک کامیون گرفتیم ، بالای آن سوار شده و با هم به زندان اوین رفتیم.

 

در تمام این مدت من همه اش به جاهای گوناگون تلفن کرده ، ماجرا را گفته و خواستار آزادی بچه ها می شدم. پاسخی که ما از پاسداران گرفتیم این بود که آنها به ما قول دادند که تمامی دستگیر شدگان را به تدریج و پس از بازجوئی آزاد خواهند کرد. پس از مشورتی با هم همه آنجا را ترک کرده و به طرف خانه هایمان برگشتیم.

 

پس از یک هفته ، مادر آژنگ را دیدم. بیچاره از غصه نصف شده بود و رنگ به رو نداشت. مجبور بودم به او روحیه بدهم. چند دفعه هم به آقای احمدزاده زنگ زدم. راستش این بود که از مادر خجالت می کشیدم ، چونکه من از ایشان خواسته بودم که مراسم در آنجا بر قرار شود ، درست از این رو ، احساس مسئولیت و ناراحتی شدیدی داشتم که خوشبختانه این بار به خیر گذشت. اما هنوز اول کار بود ، مدت زیادی نگذشته بود که رژیم نقاب انداخت و سپس گام به گام و به تدریج چهره کریه خود را نشان داد و بسیاری متوجه شدند که در طی این مدت ، حسابی گول خورده اند و اینها هم از همان قماش شاه هستند. تنها تفاوت اینها با آنها ، تفاوت عمامه و تاجی است که جا بجا شده است. واقعیت آن است که امپریالیست ها در جائی نمی خوابند که زیرش آب باشد! آنها مهره های جدیدی را روی کار آورده بودند. بعد ها آنقدر اتفاقات عجیب و غریبی در ایران روی داد که باور کردنی نبود. در آن زمان که به مراسم خانم آژنگ حمله کردند ، رژیم هنوز خوب جا نیفتاده بود و گرنه ممکن بود دستگیر شدگان در مراسم را همانجا شهید کنند.

 

برگرفته از کتاب: "سرود پایداری، خاطرات مادر سنجری" (صفحه 158 تا صفحه 162). برای تهیه این کتاب ، از کتابفروشی الکترونیکی انتشارات چریکهای فدائی خلق ایران دیدن کنید:

http://www.19bahman.com/IPFG-Books.html